تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 581

مساهمون:

ص٥٨١
كوى تو سجده‌گاه و ما ، ساجد درگه و گدا * قوم به سجده رفته را ، گل‌پَرِ خار كرده‌اى داده نسيم ، ملك دل ، دست تو و نگاه تو * ملكت بىخداى را ، بر چه دُچار كرده‌اى
و نيز
ديشب دوباره صحبت از روى تو مىبود * در بزم ما حسن سخن ، گوى تو مىبود اينجا صبا ديدار رويت آرزو كرد * اى كاش اين مجنون دمى سوى تو مىبود در شب كنار بسترت در خواب ديدم * اشك محبت ، بوى در بوى تو مىبود گفتم به دل ، آيم كنار دلبر و دل * گفتا ، على ديوانه موى تو مىبود در حسن شورانگيز تو ، قومى چو زنبور * گويند اى كاش اين گل از خوى تو مىبود با عندليب از عشق مىگفتى ، شنيدم * فرياد عشق از مرغ كوكوى تو مىبود خورشيد در حُسن تو رشك عام دارد * اين شعله در پندار سوسوى تو مىبود امشب « نسيم » از دوريت صد گريه دارد * اى كاش كويش موى دلجوى تو مىبود

سلمانىنژاد

صغرى سلمانىنژاد ، در سال 1357 ش در ابركوه ، ديده به جهان گشود . وى تحصيلاتش را تا دورهء كارشناسى زبان و ادبيات فارسى ادامه داد و اكنون به تدريس در دبيرستانها اشتغال دارد ، نمونه‌اى از اشعارش در ذيل نقل مىشود : چه بايد كرد
تو را صدا بزنم يا كه خسته ، جان بدهم ؟ * و مثل پنجرهء نيمه بسته جان بدهم ؟ بايستم كه درختان مرا نظاره كنند ؟ * و يا ز پا بنشينم ، نشسته جان بدهم ؟ بيا و باز كن اين بالهاى خونين را * چه مىشود من اگر پرنبسته جان بدهم ؟ نخواه بُغض ، گلوى مرا بيازارد * و من غريبه شوم دل‌شكسته جان بدهم خدا كند كه تو باشى تمام گلها نيز * فقط من از همهء دارودسته جان بدهم ؟ من آمدم كه بپرسم چه مىكنى آخر ؟ * اجل ميان نگاهم نشسته ، جان بدهم ؟