كوى تو سجدهگاه و ما ، ساجد درگه و گدا * قوم به سجده رفته را ، گلپَرِ خار كردهاى
داده نسيم ، ملك دل ، دست تو و نگاه تو * ملكت بىخداى را ، بر چه دُچار كردهاى
و نيز
ديشب دوباره صحبت از روى تو مىبود * در بزم ما حسن سخن ، گوى تو مىبود
اينجا صبا ديدار رويت آرزو كرد * اى كاش اين مجنون دمى سوى تو مىبود
در شب كنار بسترت در خواب ديدم * اشك محبت ، بوى در بوى تو مىبود
گفتم به دل ، آيم كنار دلبر و دل * گفتا ، على ديوانه موى تو مىبود
در حسن شورانگيز تو ، قومى چو زنبور * گويند اى كاش اين گل از خوى تو مىبود
با عندليب از عشق مىگفتى ، شنيدم * فرياد عشق از مرغ كوكوى تو مىبود
خورشيد در حُسن تو رشك عام دارد * اين شعله در پندار سوسوى تو مىبود
امشب « نسيم » از دوريت صد گريه دارد * اى كاش كويش موى دلجوى تو مىبود
سلمانىنژاد
صغرى سلمانىنژاد ، در سال 1357 ش در ابركوه ، ديده به جهان گشود . وى تحصيلاتش را تا دورهء كارشناسى زبان و ادبيات فارسى ادامه داد و اكنون به تدريس در دبيرستانها اشتغال دارد ، نمونهاى از اشعارش در ذيل نقل مىشود :
چه بايد كرد
تو را صدا بزنم يا كه خسته ، جان بدهم ؟ * و مثل پنجرهء نيمه بسته جان بدهم ؟
بايستم كه درختان مرا نظاره كنند ؟ * و يا ز پا بنشينم ، نشسته جان بدهم ؟
بيا و باز كن اين بالهاى خونين را * چه مىشود من اگر پرنبسته جان بدهم ؟
نخواه بُغض ، گلوى مرا بيازارد * و من غريبه شوم دلشكسته جان بدهم
خدا كند كه تو باشى تمام گلها نيز * فقط من از همهء دارودسته جان بدهم ؟
من آمدم كه بپرسم چه مىكنى آخر ؟ * اجل ميان نگاهم نشسته ، جان بدهم ؟