پلك بر پلك ولى گوشه چشمش طپشى بود : * برويد اى مردم ! عشق تماشا شدنى نيست !
ريسمان وسعت آن حنجره را تاب نياورد * قوم گفتند كه آتش زدنش ناشدنى نيست
شب ، زمين بود ، و خاكستر خونين صدايى : * نگذاريد بگويند كه فردا شدنى نيست !
دروغ مىگويند
چنان به اسم مسلمان دروغ مىگويند * كه لاى خرقه عرفان دروغ مىگويند
اگرچه ملتمسند آب را كويردلان * ولى به حضرت باران دروغ مىگويند
هميشه صحبت فرداى آسمان امّا * زمينىاند . . . به قرآن دروغ مىگويند
زبان كركس و خفّاش اوج باورشان * ولى به لهجه انسان دروغ مىگويند
چه هست مكتب تو شيعهام ببين آقا ! * در اين زمان همه يكسان دروغ مىگويند
عطش ! حقيقت شعرم درين بيابان باش * كه شاعران گلستان دروغ مىگويند
همين فردا
. . . و حالا من كه نَه ، يك ماهى سرگرم با طوفان * به اسم شعر مىجويد تو را در قرنها ، طوفان
براى اين سفر از دشنهها تا ساحل زخمت * تمام پلكها كشتى شدند و ناخدا ، طوفان
درست است آبروى آسمان مديون بالت بود * حرامم كرده اما بعدِ تو پرواز را ، طوفان
در آن زخم زبانها چاه هم كر بود اگر بهتر * چرا كه مىجَويد انديشه را بااشتها ، طوفان
ولى تا چادرت هفتآسمان كفشت زمين باشد * چگونه مىتواند خم كند باد ارْ تو را ، طوفان ؟
جنون با لهجهاى ساكت هياهو را صدا مىزد * و دستاس و دَرُ ديوار مىگفتند : يا طوفان !
اگرچه خورد شد دل ، شب كه پهلويت شكست اى محض * تحمل مىكنم اين زخم را تا صبح تا طوفان