همين فردا كه سمت تربت آئينه مىآيد * به من مىگويد اين شعرت چه فرقى داشت با طوفان ؟ !
سپهرى
مهناز سپهرى ، فرزند امير هوشنگ ، در بهار سال 1359 ش در يزد پا به عرصهء حيات نهاد . وى تحصيلات خود را در دبيرستان فرزانگان يزد به پايان رساند و هماكنون در رشتهء مهندسى عمران « نقشهبردارى » دانشگاه خواجه نصير الدّين طوسى به تحصيل مشغول است . او سرودن شعر را از دورهء راهنمايى آغاز كرد و در دورهء دبيرستان در مسابقهء شعر كشورى ، مقام اول و دوم را به دست آورد .
دريا شروع حادثهها را رقم بزن * بر ساحل بلازده ، ساحل قدم بزن
بشكن سكوت ، چاه غريبى زبانگشا * در دفتر سكوت حقايق قدم بزن
اى بغض در گلوى زمين تيرهتر بسوز * آتش به جان هستى و جان عدم بزن
خورشيد در غريبى سايه ؟ رسول عشق * بر بام عشق پرچم آتش علم بزن
اى صبح ، اى حماسهء خورشيد ، ذو الفقار * برخيز و خواب شبزدگان را به هم بزن
اى خاك بوسه بر تن خورشيد مىزنى * نامحرمند اهل زمين ضجه كم بزن
فردا كه زخمهاى تو سر باز مىكنند * از دادخواهى دل خورشيد دم بزن
* * *
پشمينه جمود و ريا پيرهن كنند * در زير خرقه جامهء اطلس به تن كنند
پيشانى محاسبه را مُهر كردهاند * تا سجدهگاه بتكدهء خويشتن كنند
پاييزوار پرچم زرد و تبر به دوش * گلهاى سرخ عاطفه را ريشهكن كنند
برف و تگرگ و حادثه را باج دادهاند * تا لاله را به دست زمستان كفن كنند
مشعل همان امانت روشنكننده را * امروز وقف مزرعه آتش زدن كنند
مىخواستند آينهء پاك عشق را * يا بشكنند يا كه اسير لجن كنند
رنگ از حناى توبه پريده است بهتر است * فكرى دگر به حال دل خويشتن كنند
*
وقتى كه ذهن آينه لبريز زنگار است * يا در خريد آسمان شب را خريدار است
جاى من و تو پشت پرچين فراموشى * يا پيش روى ساكت و خاموش ديوار است