رزاقيان
نامش قاسم ، فرزند حاج محمود ، متخلّص به « رزاقيان » ، در سال 1305 ش در يزد ديده به جهان گشود و تحصيلات خود را تا سوم دبيرستان ادامه داد . او داراى شغل آزاد است و اشعارى در قالب غزل و رباعى دارد .
رباعى
گويند كه آدمى بزرگست ، بزرگ * وز هوش و خرد بسى سترگ است ، سترگ
گر شهوت و آزش برود در رگ و پوست * دانى ز درندگى چو گرگ است ، چو گرگ
رباعى
با عشق تو اى دوست سرافرازم من * دزديده به رويت نظر اندازم من
اين را تو بدانكه نرد عشقت هرگز * اى دلبر نازنين نمىبازم من
ايضا
اى دوست بيا كه من تو را دارم دوست * زيراكه نكوترى تو از هرچه نكوست
آن بِه كه دمى به عيش و عشرت كوشيم * چون عمر جهان و خلق او بسته به موست
غزل
پايى كه راه عشق نپويد شكسته به * دستى كه زلف يار نيازيد بسته به
چشمى كه لحظهلحظه از آن مىطپد دلى * مست و خمار باده و بيمار و خسته به
آن ابروى هلالى و غماز و عشوهگر * بر روى بدر آن بت نيك خجسته به
خال سياه بر رخ خوبت نكو بود * چون هندويى كه بر لب آتش نشسته به
بادام چشم ، با لب شكر خوشست ليك * زين هر دو باز آن دهن همچو پسته به
عشاق روى خوب تو ، خوبند و زان گروه * « رزاقيان » بيدل و آزاد و رسته به
در منقبت حضرت ابو الفضل العباس سروده :
درود آتشين از من به سرباز فداكارى * كه آموزد به انسانها ره و رسم وفادارى