بسكه بر جان و دلم زخمه زدند از چپ و راست * من دگر بر همهء خلقِ جهان مشكوكم
رسد آن روز كه اين بند بلا پاره كنم * بروَم دستفشان تا وطن متروكم
از سما درگذرم چون به سماع آيم از او * دگرم نيست هراس از فلك مفلوكم
سكهء بخت به نام من ديوانه زدند * حاجتى نيست دگر سيم و زرِ مسكوكم
در ازل لطف تو آورد مرا در عالم * از ازل تا به ابد بندهام و مَملوكم
*
منظور خدا ز اوليا كيست على * مقصود نبى ز اوصيا كيست على
از علم مَلَك به آدمى سجده كند * دروازهِ علمِ مصطفى كيست على
*
نظر به مردمك چشم كردم و ديدم * كه مردمان نظرباز دل سيهند
*
از تربيت به صدرنشينى توان رسيد * ديده به زير سايه ابرو به سر نشست
*
بىنياز از همگان باش و گداى دَرِ عشق * عاقبت جان دهى آن بِه كه دهى در سر عشق
*
ما خاطرات خود را بر برگ گل نوشتيم * باد خزانى آمد از ياد برد ما را
*
مىكشم آه و مىشود غزلى * چكنم آه عاشقان غزل است
دهقانىزاده
اعظم دهقانىزاده ، فرزند حسن ، در سال 1358 ش در يزد تولّد يافت . وى دانشجوى رشتهء روانشناسى دانشگاه پيام نور تفت است . او سرودن شعر را از سال 1378 ش در دورهء دبيرستان آغاز كرد و بيشتر اشعارش در قالب غزل و شعر نو است . در ذيل نمونهاى از اشعار او نقل مىشود :
دلبستهء رنگ
روزى خودت ميان نگاهم شدى اسير * با آسمان سرد نگاهم شدى اجير