در گوشهاى عيان شده زخمىتر از سكوت * ديدى سرود يك دلِ بشكسته يا كه پير
بر دار بود بُغض گلويم به حيرت است * انداختى به گردن خود شهرتى خطير
من خسته از براى رسيدن و يا عبور * تو حلّ اين معادله را مىكنى چه دير
من را براى آنچه نكردم شكستهاند * آن چشمهاى مردهء زيباى آبگير
در كُنج خلوتم همه را دادهام به باد * از هرچه رنگ دارد و حتى ز عشق سير
تكرار كن براى من از واژههاى رنگ * تا بشكفد نياز من از قلب يك كوير
غزل
« از ديده مپرسيد چرا خواب ندارد * دل طاقت نوشيدن مهتاب ندارد »
درمانده ولى سوز غمت ، عشق شرر زد * آرامش من مُرد و دل تاب ندارد
فرداى خزان ديدهء من در تب عشقت * بعد از تو دگر چهرهء شاداب ندارد
مهرت همه شد رونق ديدار تو اى جان * دل در قفسى يكدل سيراب ندارد
آمد به سفر رفت به مانند نسيمى * چشمان قسمخوردهء من خواب ندارد
سكوت
غبار كهنهاى نشسته روبهرو * منى كه مرده در سكوت
مرا سرود ! * چه عاجزانه مىسرود
صداى آشناى جسم خستهام . * نشسته روبهروى من ،
و مىدهد به آب ، * هرآنچه بود ،
دستهاى خستهام . * چه عاجزانه مىنوشت ، ز انتهاى زندگى
منى كه مرده در سكوت !