تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 573

مساهمون:

ص٥٧٣
در گوشه‌اى عيان شده زخمىتر از سكوت * ديدى سرود يك دلِ بشكسته يا كه پير بر دار بود بُغض گلويم به حيرت است * انداختى به گردن خود شهرتى خطير من خسته از براى رسيدن و يا عبور * تو حلّ اين معادله را مىكنى چه دير من را براى آنچه نكردم شكسته‌اند * آن چشمهاى مردهء زيباى آبگير در كُنج خلوتم همه را داده‌ام به باد * از هرچه رنگ دارد و حتى ز عشق سير تكرار كن براى من از واژه‌هاى رنگ * تا بشكفد نياز من از قلب يك كوير
غزل
« از ديده مپرسيد چرا خواب ندارد * دل طاقت نوشيدن مهتاب ندارد » درمانده ولى سوز غمت ، عشق شرر زد * آرامش من مُرد و دل تاب ندارد فرداى خزان ديدهء من در تب عشقت * بعد از تو دگر چهرهء شاداب ندارد مهرت همه شد رونق ديدار تو اى جان * دل در قفسى يكدل سيراب ندارد آمد به سفر رفت به مانند نسيمى * چشمان قسم‌خوردهء من خواب ندارد
سكوت
غبار كهنه‌اى نشسته روبه‌رو * منى كه مرده در سكوت مرا سرود ! * چه عاجزانه مىسرود صداى آشناى جسم خسته‌ام . * نشسته روبه‌روى من ، و مىدهد به آب ، * هرآنچه بود ، دستهاى خسته‌ام . * چه عاجزانه مىنوشت ، ز انتهاى زندگى منى كه مرده در سكوت !
تذكره شعراى يزد — صفحة 573 | عباس فتوحى يزدى