تمام لحظههايم را به پيغام نوازشها * بهار و جنگل و درياى مهر بيكران بودى
لبت لبريز از گلواژه ناب نجابت بود * يقين شادى و آرامشم را نغمهخوان بودى
شكوفا مىشدم در مطلع باران اشعارت * به چشمانداز رؤياهاى من رنگينكمان
به روى گونهام گلبوسهات عطر بهاران داشت * چو تعبير بهاران نشاط بىخزان بودى
« نگاه » از كودكيها مىسرايد خاطراتى را * كه با طفل دلم پيوسته بابا مهربان بودى
ناهيد عشق
ديشب به ياد چشمت چون كهكشان شكفتم * وسعت گرفت ذوقم تا بيكران شكفتم
راه اميد روشن شد از فروغ يادت * لبريز آرزوها با جسم و جان شكفتم
ناهيد عشق در من شور ترانه انگيخت * با زهرهء غزلخوان از هر كران شكفتم
با ياد مهربانت اى عشق اى صميمى * گل گفتم و شنفتم با صد بيان شكفتم
شب بود شب و ليكن خورشيد آرزويم * گل كرد و از شرارش با آسمان شكفتم
ديشب « نگاه » بود و پروين شادمانى * مثل نگاه پروين تا كهكشان شكفتم
بهاران شقايق
چو كردم دوره چندين بار ديوان شقايق را * و خواندم بيتبيت زخم خندان شقايق را
شكيبايى مرا چون غنچه در باغ يقين بشكفت * كه مىخواندم صبورى فراوان شقايق را
نشان پاى مجنون را به روى جادهها ديديم * چو پيموديم سرتاسر بيابان شقايق را
سكوتم گُر گرفت و شعله پيچيدم به خود وقتى * شنيدم نغمههاى سرخ ديوان شقايق را
در اين انديشهام اى كاش گريد آسمان يكريز * كه آرامش دهد لبهاى عطشان شقايق را
زلال مهربانى بارد از چشم غزلهايت * اگر كه خوانده باشى راز چشمان شقايق را
شكسته ، خسته ، لببسته تفأل كردم و آمد * « نگاه » آخر تو مىبينى بهاران شقايق را
دادگر بهابادى ( زلال )
محمّد رضا دادگر بهابادى ، فرزند اكبر ، و متخلّص به « زلال » ، در سال 1336 ش در يزد متولّد شد . وى تحصيلات خود را تا دورهء كارشناسى زبان و ادبيات فارسى ادامه داد و اكنون در آموزشوپرورش به فعّاليت مشغول است . او گاهى به سرودن