تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
عشق من شد سبب خوبى و رعنايى او * داد رسوايى من شهرت زيبايى او بس‌كه دادم همه جا شرح دل‌آرايى او * شهر پر گشت ز غوغاى تماشايى او اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد * كى سر برگ من بىسروسامان دارد چاره اين است و ندارم به از اين راى دگر * كه دهم جاى دگر دل به دلاراى دگر چشم خود فرش كنم زير كف پاى دگر * بر كف پاى دگر بوسه زنم جاى دگر بعد از اين راى من اينست و همين خواهد بود * من بر اين هستم و البتّه چنين خواهد بود پيش او يار نو و يار كهن هر دو يكى است * حرمت مدعى و حرمت من هر دو يكى است قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو يكى است * نغمه بلبل و فرياد زغن هر دو يكى است اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود * زاغ را مرتبهء مرغ خوش‌الحان نبود چون چنين است پى يار دگر باشم به * چند روزى پى دلدار دگر باشم به عندليب گل رخسار دگر باشم به * مرغ خوش‌نغمهء گلزار دگر باشم به نوگلى كو كه شوم بلبل دستان سازش * سازم از تازه‌جوانان چمن ممتازش آنكه بر جانم از او دم‌به‌دم آزارى هست * مىتوان يافت كه بر دل ز منش بارى هست از من و بندگى من اگرش عارى هست * بفروشد كه بهر گوشه خريدارى هست به وفادارى من نيست در اين شهر كسى * بنده‌اى همچو مرا هست خريدار بسى مدّتى در ره عشق تو دويديم بس است * راه صد باديهء درد بريديم بس است قدم از راه طلب باز كشيديم بس است * اوّل و آخر اين مرحله ديديم بس است بعد از اين ما و سر كوى دل‌آراى دگر * با غزالى به غزل‌خوانى و غوغاى دگر تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود * آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود وين محبت به صد افسانه و افسون نرود * چه گمان غلط است اين نرود چون نرود چند كس از تو و ياران تو آزرده شود * دو رخ از سردى اين طايفه افسرده شود
تذكره شعراى يزد — صفحة 40 | عباس فتوحى يزدى