تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
اى پسر چند به كام دگرانت بينم * سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم مايه عيش مدام دگرانت بينم * ساقى مجلس عام دگرانت بينم تو چه دانى كه شدى يار چه بىباكى چند * چه هوسها كه ندارند هوسناكى چند يار آن طايفهء خانه‌برانداز مباش * غافل از لعب حريفان دغل‌باز مباش مىشوى شهره به اين فرقه هم‌آواز مباش * از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش به ، كه مشغول به اين شغل نسازى خود را * اين نه كاريست مبادا كه ببازى خود را در كمين تو بسى عيب‌شماران هستند * سينه پركينه ز تو عيب‌گزاران هستند داغ بر سينه ز تو عيب‌نگاران هستند * غرض اين است كه در قصد تو ياران هستند باش پروانه كه ناگاه قفايى نخورى * واقف كُشتى خود باش كه پايى نخورى گرچه از خاطر وحشى هوس روى تو رفت * شد دل‌آزرده و آزرده‌دل از كوى تو رفت از دلش آرزوى قامت دلجوى تو رفت * با دل پرگله از ناخوشى خوى تو رفت حاش للّه كه وفاى تو فراموش كند * سخن مصلحت‌آميز كسان گوش كند
*
يك جهان جان خواهم و چندان امان از روزگار * كاين جهان جان ، بدان جانِ جهان ، سازم نثار
*
بست زبان شكوه‌ام لب به سخن گشادنش * عذر عتاب گفتن و مژدهء لطف دادنش
*
تا مقصد عشاق ره دور و دراز است * يك منزل از آن باديهء عشق مجاز است در عشق اگر باديهء چند كنى طى * دانى كه در اين ره چه نشيب و چه فراز است صد بوالعجبى هست همه لازمهء عشق * از جمله يكى قصه محمود و اياز است عشق است كه سر در قدم ناز نهاد است * حسن است كه مىگردد و جوياى نياز است اين نوع عجب نيست كه كبك دَرِيَش را * رنگينى منقار ز خون دل باز است اين مهره مومى كه دل ماست چه بايد * با برق جنون كاتش ياقوت گداز است