تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 548

مساهمون:

ص٥٤٨
چون دست‌نوشته‌هاى عاشقانه
همين چند لحظهء پيش بود * در صبحى نقره‌اى از پله‌ها كه ، * پايين آمدى باغ ليمو شكفت * و عطر نجيبى چون گيسوانت * پراكنده شد .
*
اينك اما * در غروبى سرخگون بعد از سالها * كه آب شدند باور كن * تو پير شده‌اى پوزخنده‌ها ، اما جوان * بيخودى موهايت را مرتب مىكنى * مُچاله شده‌اى ! چون گيلاس‌هاى هفت‌سالگى * چون دست‌نوشته‌هاى عاشقانه
گام آشنا
كسى كه سوى من قدم زده ، ببين پياده است * سلام ، خوبِ هم‌نواز من ! هوا چه ساده است هميشه بوده‌ام در انتظار گام آشنا * كنار راه و غافل از كسى كه ايستاده است غروب جاده‌هاى دِه براى من تكيده‌اند * نگاه نقره‌اى ميان دشت اوفتاده است