چون دستنوشتههاى عاشقانه
همين چند لحظهء پيش بود * در صبحى نقرهاى
از پلهها كه ، * پايين آمدى
باغ ليمو شكفت * و عطر نجيبى
چون گيسوانت * پراكنده شد .
*
اينك اما * در غروبى سرخگون
بعد از سالها * كه آب شدند
باور كن * تو پير شدهاى
پوزخندهها ، اما جوان * بيخودى موهايت را
مرتب مىكنى * مُچاله شدهاى !
چون گيلاسهاى هفتسالگى * چون دستنوشتههاى عاشقانه
گام آشنا
كسى كه سوى من قدم زده ، ببين پياده است * سلام ، خوبِ همنواز من ! هوا چه ساده است
هميشه بودهام در انتظار گام آشنا * كنار راه و غافل از كسى كه ايستاده است
غروب جادههاى دِه براى من تكيدهاند * نگاه نقرهاى ميان دشت اوفتاده است