جان فداى نگهت خستهدلان را درياب * سر به زانوى غم و ديده گريان تا كى
بهر ديدار رخ خوبتر از ماهت ما * منتظر ، ديده به ره ، سربهگريبان تا كى
يكدو پيمانه دِه اى ساقى ميخانه عشق * جانبهلبآمده را بر سر پيمان تا كى
چشم در راه تو اى يوسف زهرا ( س ) داريم * همچو يعقوب در اين كلبه احزان تا كى
پرده بردار ز رخ گشته جهان چون شب تار * بِدَمْ اى صبح ظفر شام غريبان تا كى
كُن طبيبا نظرى بهر كرم « شاهد » را * اين دل خون شده در حسرت درمان تا كى
من شاهدم
من شاهدم نه شاهد هرجايى * من شاعرم نه شاعر رؤيايى
دل دادهام به دست گلاندامى * افتادهام به وادى شيدايى
هر شب به ياد روى توام اى دوست * خو كردهام به صبر و شكيبايى
مىسوزم از درونم و مىسازم * با سوز و ساز و با غم تنهايى
مَنعم مكن دلا كه چرا هستم * مدحتگر ملاحت و زيبايى
هرگز نديدهام ز بدانديشان * مردانگى و رحم و مدارايى
يكدم به كورهراه نمىرفتم * گر داشتم دو ديدهء بينايى
تنگ است گرچه دستم و بىچيزم * اما مراست همت والايى
جانم فداى برق نگاهت باد * شرمندهام از اين كمِ اهدايى
من همچو چشم مست تو بيمارم * بيمار خويش از چه نمىپايى ؟
خونين دلم سراغ تو مىگيرد * كار دلم رسيده به رسوايى
از من مكن دريغ محبت را * اين نيست رسم مردى و آقايى
سنگ و شيشه
تا دم از دوستى اهل ولايت زدهايم * پنجه بر دامن خوبان ز ارادت زدهايم
تا نميرد دل ما در قفس تنگ غرور * بر دل شيشه غم سنگ بشارت زدهايم
كس نشد باخبر از غربت تنهايى ما * گرچه فرياد سراسر به جماعت زدهايم
سر سپرديم به تدبير قضا بادا باد * حلقه در حلقه رندان به نهايت زدهايم
سرخوش از جام الستيم وز خود بىخبريم * مى ز ميناى محبت به كفايت زدهايم