تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١
جان فداى نگهت خسته‌دلان را درياب * سر به زانوى غم و ديده گريان تا كى بهر ديدار رخ خوب‌تر از ماهت ما * منتظر ، ديده به ره ، سربه‌گريبان تا كى يك‌دو پيمانه دِه اى ساقى ميخانه عشق * جان‌به‌لب‌آمده را بر سر پيمان تا كى چشم در راه تو اى يوسف زهرا ( س ) داريم * همچو يعقوب در اين كلبه احزان تا كى پرده بردار ز رخ گشته جهان چون شب تار * بِدَمْ اى صبح ظفر شام غريبان تا كى كُن طبيبا نظرى بهر كرم « شاهد » را * اين دل خون شده در حسرت درمان تا كى
من شاهدم
من شاهدم نه شاهد هرجايى * من شاعرم نه شاعر رؤيايى دل داده‌ام به دست گل‌اندامى * افتاده‌ام به وادى شيدايى هر شب به ياد روى توام اى دوست * خو كرده‌ام به صبر و شكيبايى مىسوزم از درونم و مىسازم * با سوز و ساز و با غم تنهايى مَنعم مكن دلا كه چرا هستم * مدحت‌گر ملاحت و زيبايى هرگز نديده‌ام ز بدانديشان * مردانگى و رحم و مدارايى يك‌دم به كوره‌راه نمىرفتم * گر داشتم دو ديدهء بينايى تنگ است گرچه دستم و بىچيزم * اما مراست همت والايى جانم فداى برق نگاهت باد * شرمنده‌ام از اين كمِ اهدايى من همچو چشم مست تو بيمارم * بيمار خويش از چه نمىپايى ؟ خونين دلم سراغ تو مىگيرد * كار دلم رسيده به رسوايى از من مكن دريغ محبت را * اين نيست رسم مردى و آقايى
سنگ و شيشه
تا دم از دوستى اهل ولايت زده‌ايم * پنجه بر دامن خوبان ز ارادت زده‌ايم تا نميرد دل ما در قفس تنگ غرور * بر دل شيشه غم سنگ بشارت زده‌ايم كس نشد باخبر از غربت تنهايى ما * گرچه فرياد سراسر به جماعت زده‌ايم سر سپرديم به تدبير قضا بادا باد * حلقه در حلقه رندان به نهايت زده‌ايم سرخوش از جام الستيم وز خود بىخبريم * مى ز ميناى محبت به كفايت زده‌ايم