اگر دواى دلخسته خون دل باشد * شوم به حكم طبيب قضا رضا ساقى
ز حادثات جهانم به دل ندارم بيم * بود پناه دل خستهام خدا ساقى
اگرچه لشكر غمها كشانده در بندم * كند عنايت و لطف خدا رها ساقى
خدا گواست در اين روزگار وانفسا * ز جور چرخ چهها مىكشم چهها ساقى
چه بود قسمت « زرگر » ز خوان نعمت دوست * بجز سرشك غم و خون دل غذا ساقى
غزل
جان باختن به پاى بتى مهربان خوش است * آرى به راه دوست گذشتن ز جان خوش است
در طرف جويبار و مى و مطرب و نگار * شرب مدام و بىخبرى از جهان خوش است
هرچند دلبران همه در جلوهاند ليك * آنكو كه زد شرر به دلوجانم آن خوش است
ارزانى تو باد بهشت اى فقيه شهر * ما را جمال آن بت شيرينزبان خوش است
گر رنجهام ز كار قضا و قَدر چه باك * تسليم امر خالق كون و مكان خوش است
ساقى بيار باده كه در تنگناى عشق * يكلحظه فارغ از غم سود و زيان خوش است
جامى كه نوش كردهام از باده الست * نوشى اگرچه باشد و نيشى همان خوش است
« زرگر » ميان باغ و تماشاى گل چه سود * ديدار ماهِ عارضِ يارى جوان خوش است
غزل
ياد از آن روزى كه در سر شور و حالى داشتم * وه چه ايّام خوش و فرخنده سالى داشتم
در بهاران جوانى عشق مىبود و اميد * دلبرى سيمينبر و صاحبجمالى داشتم
بود در حسن و ملاحت دلبر مهپيكرم * آنچنان كز دولت وصلش جلالى داشتم
مىگرفتم بوسهء شيرين چو از لعل لبش * زنگ غم مىبردم از دل گر ملالى داشتم
ياد آن روزى كه اندر دشت و صحراى جنون * در كمند خويشتن رعنا غزالى داشتم
ياد ايّام وصال و عشق جانفرساى خويش * من چه گويم دوش از هجرش چه حالى داشتم
آنچنان جنگى كه رستم كرد با اسفنديار * با سپاه غم چنين جنگ و جدالى داشتم
گرچه « زرگر » زندگى خواب و خيالى بيش نيست * ليك با عشقش چه خوش خواب و خيالى داشتم