تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨
اگر دواى دل‌خسته خون دل باشد * شوم به حكم طبيب قضا رضا ساقى ز حادثات جهانم به دل ندارم بيم * بود پناه دل خسته‌ام خدا ساقى اگرچه لشكر غمها كشانده در بندم * كند عنايت و لطف خدا رها ساقى خدا گواست در اين روزگار وانفسا * ز جور چرخ چه‌ها مىكشم چه‌ها ساقى چه بود قسمت « زرگر » ز خوان نعمت دوست * بجز سرشك غم و خون دل غذا ساقى
غزل
جان باختن به پاى بتى مهربان خوش است * آرى به راه دوست گذشتن ز جان خوش است در طرف جويبار و مى و مطرب و نگار * شرب مدام و بىخبرى از جهان خوش است هرچند دلبران همه در جلوه‌اند ليك * آنكو كه زد شرر به دل‌وجانم آن خوش است ارزانى تو باد بهشت اى فقيه شهر * ما را جمال آن بت شيرين‌زبان خوش است گر رنجه‌ام ز كار قضا و قَدر چه باك * تسليم امر خالق كون و مكان خوش است ساقى بيار باده كه در تنگناى عشق * يك‌لحظه فارغ از غم سود و زيان خوش است جامى كه نوش كرده‌ام از باده الست * نوشى اگرچه باشد و نيشى همان خوش است « زرگر » ميان باغ و تماشاى گل چه سود * ديدار ماهِ عارضِ يارى جوان خوش است
غزل
ياد از آن روزى كه در سر شور و حالى داشتم * وه چه ايّام خوش و فرخنده سالى داشتم در بهاران جوانى عشق مىبود و اميد * دلبرى سيمين‌بر و صاحب‌جمالى داشتم بود در حسن و ملاحت دلبر مه‌پيكرم * آن‌چنان كز دولت وصلش جلالى داشتم مىگرفتم بوسهء شيرين چو از لعل لبش * زنگ غم مىبردم از دل گر ملالى داشتم ياد آن روزى كه اندر دشت و صحراى جنون * در كمند خويشتن رعنا غزالى داشتم ياد ايّام وصال و عشق جانفرساى خويش * من چه گويم دوش از هجرش چه حالى داشتم آن‌چنان جنگى كه رستم كرد با اسفنديار * با سپاه غم چنين جنگ و جدالى داشتم گرچه « زرگر » زندگى خواب و خيالى بيش نيست * ليك با عشقش چه خوش خواب و خيالى داشتم