تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 537

مساهمون:

ص٥٣٧
طعنهء حاسد و اغيار تو خون كرده دلم * خيز و از كورى چشم همه غمّاز بيا ماه روى تو نهان تا بكى از پرده و من * رنجه از دست رقيبان دغل‌باز بيا وصل روى تو اميدست مرا جان به لبست * تا فدايت كنم اى جان جهان باز بيا آنكه را عقل و خرد هست ندارد انكار * از وجود تو كه در پرده نهانى و سبب‌ساز بيا هجرت از كف بربوده است عنان و طاقت * جان فداى لب لعلت به سرم باز بيا تا ببينم رخ ماه تو و بدرود كنم * لحظه‌اى در برم اى حوروش ناز بيا رحم بنما به « كلان » از غم هجرت بِرهان * نزد بيمار خود اى مه‌رخ طنّاز بيا

زرگرپور ( زرگر )

احمد على زرگرپور فرزند ابو القاسم به سال 1316 شمسى در يزد به دنيا آمد . تحصيلاتش را تا اخذ ديپلم ادامه داد . او داراى شغل زرگرى است و به شعر و ادبيّات علاقهء زيادى دارد و در اشعارش زرگر تخلّص مىنمايد . از اوست :
بيار از آن مى گلرنگ غم‌زدا ساقى * بريز باده كه جان را دهد جلا ساقى از آن مئى كه بشويد غبار غم از دل * دهد به خاطر افسرده‌ام صفا ساقى از آن حرام كه در مذهب و طريقت عشق * بود حلال‌تر از چشمهء بقا ساقى رها نما دل سرگشته را ز بند بلا * كه شد اسير سرِ پنجهء قضا ساقى ترحمى به من خسته‌دل ز راه وفا * كه گشته‌ام به غم هجر مبتلا ساقى بيار باده و بر جان خسته منّت نِه * كه مىكشم به خدا منّت تو را ساقى به يك كرشمه و لبخند خود نما شادم * كه رنجه‌ام ز رفيقان بىوفا ساقى اگر قدح شود از مى تهى مشو نوميد * كنم به دُردِ خُمِ باده ، اكتفا ساقى جهان به كام دورنگان و چاپلوسان باد * كه نيست شيوهء ما خُدعه و ريا ساقى رسيد عمر به پايان و آرزوها ماند * چه آرزو همه خواب و خيالها ساقى وفا كه ديد ز دنياى دون كه من بينم * كه نوش كرد كه جامش نشد بلا ساقى نشان ز مهر و وفا در جهان نديدم زان * كه هست مهر و وفا همچو كيميا ساقى نشد به كام دلم لحظه‌اى جهانِ خراب * خرابه تا به ابد باد اين سرا ساقى