طعنهء حاسد و اغيار تو خون كرده دلم * خيز و از كورى چشم همه غمّاز بيا
ماه روى تو نهان تا بكى از پرده و من * رنجه از دست رقيبان دغلباز بيا
وصل روى تو اميدست مرا جان به لبست * تا فدايت كنم اى جان جهان باز بيا
آنكه را عقل و خرد هست ندارد انكار * از وجود تو كه در پرده نهانى و سببساز بيا
هجرت از كف بربوده است عنان و طاقت * جان فداى لب لعلت به سرم باز بيا
تا ببينم رخ ماه تو و بدرود كنم * لحظهاى در برم اى حوروش ناز بيا
رحم بنما به « كلان » از غم هجرت بِرهان * نزد بيمار خود اى مهرخ طنّاز بيا
زرگرپور ( زرگر )
احمد على زرگرپور فرزند ابو القاسم به سال 1316 شمسى در يزد به دنيا آمد .
تحصيلاتش را تا اخذ ديپلم ادامه داد . او داراى شغل زرگرى است و به شعر و ادبيّات علاقهء زيادى دارد و در اشعارش زرگر تخلّص مىنمايد .
از اوست :
بيار از آن مى گلرنگ غمزدا ساقى * بريز باده كه جان را دهد جلا ساقى
از آن مئى كه بشويد غبار غم از دل * دهد به خاطر افسردهام صفا ساقى
از آن حرام كه در مذهب و طريقت عشق * بود حلالتر از چشمهء بقا ساقى
رها نما دل سرگشته را ز بند بلا * كه شد اسير سرِ پنجهء قضا ساقى
ترحمى به من خستهدل ز راه وفا * كه گشتهام به غم هجر مبتلا ساقى
بيار باده و بر جان خسته منّت نِه * كه مىكشم به خدا منّت تو را ساقى
به يك كرشمه و لبخند خود نما شادم * كه رنجهام ز رفيقان بىوفا ساقى
اگر قدح شود از مى تهى مشو نوميد * كنم به دُردِ خُمِ باده ، اكتفا ساقى
جهان به كام دورنگان و چاپلوسان باد * كه نيست شيوهء ما خُدعه و ريا ساقى
رسيد عمر به پايان و آرزوها ماند * چه آرزو همه خواب و خيالها ساقى
وفا كه ديد ز دنياى دون كه من بينم * كه نوش كرد كه جامش نشد بلا ساقى
نشان ز مهر و وفا در جهان نديدم زان * كه هست مهر و وفا همچو كيميا ساقى
نشد به كام دلم لحظهاى جهانِ خراب * خرابه تا به ابد باد اين سرا ساقى