تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
تهران ادامه داده متخصّص امراض داخلى و قلب گرديد . و هم‌اكنون استاد دانشگاه تهران است . وى در سرودن شعر داراى قريحهء سرشارى است كه در ذيل نمودارى از آن نقل مىشود : از اوست : غزل
تا كه دل را گشت مهر آن مه عيّار ، يار * در دل‌وجانم فكند از جور آن گلنار ، نار مرغ جان من نگويد غير لفظ عشق ، عشق * بلبل طبعم نخواند نغمهء جز يار ، يار شام تار از مهر آن مهر جهان‌افروز ، روز * روز روشن از جفاى آن شكرگفتار ، تار خال هندويش چو مور و آن لب مى نوش ، نوش * زلف مشكينش به گنجِ نرگس بيمار ، مار هركه را جان مبتلاى عشق او گرديد ، ديد * شد دلش از غصه خون و جانش از آزار ، زار تا سلاحش هست آن افسونگر طنّاز ، ناز * نيست ما را غير زارى اندرين پيكار ، كار شد دلش را تا كمند موى آن دلبند ، بند * گشت « تحصيلى » ز جور آن بت خونخوار ، خوار
از اوست :
آن ماه نازنين كه مرا يار و همدم است * گر جان و دل نثار ره او كنم كم است همچون پرند نرم و سفيد است و دلنواز * آن تن كه در لطافت و پاكى چو شبنم است گويند از وفا نبود در بتان نشان * زيبايى و وفاى تو اى ماه توأم است بىتو چه امن عيش بود اى اميد جان * با تو چه جاى حسرت و بيزارى و غم است وقتست تا ز دل بزدايم غبار غم * كان شوخ غمگسار مرا يار و محرم است اى يار برگزيده من از كف نمىدهم * پاكى دامنت كه چو دامان مريم است بر رفته و نيامده چون اعتماد نيست * ساقى بيار مى كه غنيمت همين دم است گر سر رود من از سر پيمان نمىروم * عهدى كه با تو بسته‌ام اى دوست محكم است « تحصيليا » بكوش به مستى كه زندگى * افسانه‌اى شگفت و پريشان و دَرهم است

شمس الدينى

پيام شمس الدينى فرزند ماشاءالله در هشتم خرداد 1356 در يزد متولد شد .