تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 534

مساهمون:

ص٥٣٤
دردهاى سينهء بشكسته را * با دل بشكسته مىگوئيم ما زان غم ديروزمان فرياد نيست * از غمى نورسته مىگوئيم ما داستان عشق شورانگيز را * روز و شب پيوسته مىگوئيم ما نام آن معشوق در آئينه را * بر سر گلدسته مىگوئيم ما همچو « ثابت » هركه گويد سرّ عشق * دست از جان شسته مىگوئيم ما
چكامهء ناز
دلم به غير تو هرگز نخواست محرم رازى * بيا كه غير تو ما را نبود و نيست نيازى به انتظار نشستم بدين اميد كه روزى * وفا كنى و بيائى و بنده‌اى بنوازى نه خانهء دل ما بىتو مىشود روشن * نه دل به غير تو گردد حديث سوز و گدازى گهى به چاه زنخدان خود برى ما را * گهى به عرش كشانى ، عجب نشيب و فرازى چنان به آتش عشق تو افكنم خود را * كه خلق را عجب آيد ز شورِ جانبازى به خون خويشتن امضا كنم چكامهء عشقت * عجب مُركبِ سرخى عجب چكامهء نازى به پيش پاى تو رخسار مىنهم بر خاك * بنه به صورت محمود پاى خود كه ايازى نرفت از سر « ثابت » خيال روى تو هرگز * حديث عشق نشايد مگر به وقت نمازى
افسانهء بلند
به افسونى گرفت آن شب ، سراغ خانهء ما را * به دل گفتم : كند ويران دگر كاشانهء ما را كمند زلف پرچينش بشد دام سر را هم * به مويى بسته بر كوهى دل ديوانهء ما را رها كردم جهانى تا بگيرم جامى از دستش * به مى آلوده‌ام بين خندهء مستانه ما را خرابم كرد و رفت از دست مىسوزم ز هجرانش * ز اشك ديده بنگر حسرت جانانهء ما را ز حيرانى ما هم بر سر كويش خبر دارد * از آن روزى كه ويران كرده او بتخانهء ما را به گرد شمع او پروانهء جانم به جان آمد * شبى با شعله‌ى آتش بزد پروانهء ما را غريبم سالها در كوچه‌باغ عشق مىگردم * نشانم مىدهى آيا ره ميخانهء ما را ؟ اگر هرگز نمىنالم ز جور خويش ، مىترسم * كه آه سينه‌ام سوزد دل بيگانه ما را بيا مجنون تماشا كن دل پرخون « ثابت » را * بگو فرهاد با كوهى ، بلند افسانه ما را