دردهاى سينهء بشكسته را * با دل بشكسته مىگوئيم ما
زان غم ديروزمان فرياد نيست * از غمى نورسته مىگوئيم ما
داستان عشق شورانگيز را * روز و شب پيوسته مىگوئيم ما
نام آن معشوق در آئينه را * بر سر گلدسته مىگوئيم ما
همچو « ثابت » هركه گويد سرّ عشق * دست از جان شسته مىگوئيم ما
چكامهء ناز
دلم به غير تو هرگز نخواست محرم رازى * بيا كه غير تو ما را نبود و نيست نيازى
به انتظار نشستم بدين اميد كه روزى * وفا كنى و بيائى و بندهاى بنوازى
نه خانهء دل ما بىتو مىشود روشن * نه دل به غير تو گردد حديث سوز و گدازى
گهى به چاه زنخدان خود برى ما را * گهى به عرش كشانى ، عجب نشيب و فرازى
چنان به آتش عشق تو افكنم خود را * كه خلق را عجب آيد ز شورِ جانبازى
به خون خويشتن امضا كنم چكامهء عشقت * عجب مُركبِ سرخى عجب چكامهء نازى
به پيش پاى تو رخسار مىنهم بر خاك * بنه به صورت محمود پاى خود كه ايازى
نرفت از سر « ثابت » خيال روى تو هرگز * حديث عشق نشايد مگر به وقت نمازى
افسانهء بلند
به افسونى گرفت آن شب ، سراغ خانهء ما را * به دل گفتم : كند ويران دگر كاشانهء ما را
كمند زلف پرچينش بشد دام سر را هم * به مويى بسته بر كوهى دل ديوانهء ما را
رها كردم جهانى تا بگيرم جامى از دستش * به مى آلودهام بين خندهء مستانه ما را
خرابم كرد و رفت از دست مىسوزم ز هجرانش * ز اشك ديده بنگر حسرت جانانهء ما را
ز حيرانى ما هم بر سر كويش خبر دارد * از آن روزى كه ويران كرده او بتخانهء ما را
به گرد شمع او پروانهء جانم به جان آمد * شبى با شعلهى آتش بزد پروانهء ما را
غريبم سالها در كوچهباغ عشق مىگردم * نشانم مىدهى آيا ره ميخانهء ما را ؟
اگر هرگز نمىنالم ز جور خويش ، مىترسم * كه آه سينهام سوزد دل بيگانه ما را
بيا مجنون تماشا كن دل پرخون « ثابت » را * بگو فرهاد با كوهى ، بلند افسانه ما را