تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦
بوى گلستان برين آيد كنون اندر زمين * قمرى به باغ و گلستان مجنون و شيدا مىشود عابد توئى عالم توئى ساجد به هر مسجد توئى * زن در پناه نام تو با علم و تقوا مىشود دست من و دامان تو جان جهان قربان تو * روح الامين در درگهت همراز و همرا مىشود دارم لسانى قاصر از مدح و ثنايت فاطمه * شرمنده از رويت « بهابادى » به دنيا مىشود .

ضيائى يزدى

حاج سيد على اكبر ضياء كاشانى فرزند سيّد يد اللّه متخلّص به ضيائى ، بيست و نهم ذيحجّهء 1347 قمرى در يزد تولد يافت و پس از تحصيلات ابتدايى و غيره به شغل آموزگارى مشغول شد وى به سرودن شعر علاقه دارد و اشعارش در بعضى از جرايد و نشريه‌ها به چاپ رسيده است . از اوست :
شدم از هجر تو بيمار ، خدا مىداند * نه طبيب و نه پرستار ، خدا مىداند به كه گويم غم دل را نبُوَد غمخوارى * گشته‌ام خسته و بيزار خدا مىداند عمر من يكسره بگذشت به ياد غم تو * با دل و ديدهء خونبار خدا مىداند سالها در طلب وصل تو اى يار عزيز * خون‌جگر گشته‌ام و زار خدا مىداند جان من رحم نما جور و جفا تا كى و چند * مُردم از غصّهء بسيار خدا مىداند چون « ضيائى » بُود از دولت وصلت محروم * شده از هجر تو بيمار خدا مىداند
سعى در انتخاب دانش كن
سعى كن در زمانه جان پسر * مورد حسرت كسان نشوى در اثاث و لباس و منزل و جاه * باعث آه ديگران نشوى زندگانى چنان كن اى فرزند * كه تو بر ديگران گران نشوى در زمانه مواظب خود باش * اسب وحشى بىعنان نشوى جود و بخشش نما به خلق خدا * تا كه از دست خود به جان نشوى بر ضعيفان ترحّمى بنما * تا گرفتار ظالمان نشوى دستگير فتادگان مىباش * تا كه محتاج ناكسان نشوى