بوى گلستان برين آيد كنون اندر زمين * قمرى به باغ و گلستان مجنون و شيدا مىشود
عابد توئى عالم توئى ساجد به هر مسجد توئى * زن در پناه نام تو با علم و تقوا مىشود
دست من و دامان تو جان جهان قربان تو * روح الامين در درگهت همراز و همرا مىشود
دارم لسانى قاصر از مدح و ثنايت فاطمه * شرمنده از رويت « بهابادى » به دنيا مىشود .
ضيائى يزدى
حاج سيد على اكبر ضياء كاشانى فرزند سيّد يد اللّه متخلّص به ضيائى ، بيست و نهم ذيحجّهء 1347 قمرى در يزد تولد يافت و پس از تحصيلات ابتدايى و غيره به شغل آموزگارى مشغول شد وى به سرودن شعر علاقه دارد و اشعارش در بعضى از جرايد و نشريهها به چاپ رسيده است .
از اوست :
شدم از هجر تو بيمار ، خدا مىداند * نه طبيب و نه پرستار ، خدا مىداند
به كه گويم غم دل را نبُوَد غمخوارى * گشتهام خسته و بيزار خدا مىداند
عمر من يكسره بگذشت به ياد غم تو * با دل و ديدهء خونبار خدا مىداند
سالها در طلب وصل تو اى يار عزيز * خونجگر گشتهام و زار خدا مىداند
جان من رحم نما جور و جفا تا كى و چند * مُردم از غصّهء بسيار خدا مىداند
چون « ضيائى » بُود از دولت وصلت محروم * شده از هجر تو بيمار خدا مىداند
سعى در انتخاب دانش كن
سعى كن در زمانه جان پسر * مورد حسرت كسان نشوى
در اثاث و لباس و منزل و جاه * باعث آه ديگران نشوى
زندگانى چنان كن اى فرزند * كه تو بر ديگران گران نشوى
در زمانه مواظب خود باش * اسب وحشى بىعنان نشوى
جود و بخشش نما به خلق خدا * تا كه از دست خود به جان نشوى
بر ضعيفان ترحّمى بنما * تا گرفتار ظالمان نشوى
دستگير فتادگان مىباش * تا كه محتاج ناكسان نشوى