تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 519

مساهمون:

ص٥١٩
گناه دلبريت نيست شوخ و فتنه‌گرى * هنوز شور گناهى كه داشتى دارى گذشت بر من و با خنده گفت اى شاعر * هنوز اشكى و آهى كه داشتى دارى ؟
فسانه
خرم بهار عشوه‌گر عاشقانه‌اى * از رنگ و بوى هر گل زيبا نشانه‌اى شاداب‌تر ز شبنم گلبرگ نوبهار * پرشورتر ز هر غزل عارفانه‌اى لبخند دلنواز تو گويا و دل‌فريب * گاه سخن چو نغمهء ناى و چغانه‌اى ماهى و روشنىده شبهاى تار من * مهرى و در جهان هنر جاودانه‌اى با آن نگاه گرم و صفاى درون خود * از بهر مرغ خستهء دل آشيانه‌اى گاهى فروغ مهرى و گاهى شرار غم * از شعله‌هاى آتش جانم زبانه‌اى شورآفرين محفل رندان پاكباز * رونق‌فزاى هر سخن عالمانه‌اى اى گوهر يگانه درياى معرفت * در خوبى و وفا و محبت فسانه‌اى
صبورى
دلم ز دست غم روزگار دون تنگ است * زمانه با دل هجران‌كشيده در جنگ است به هركه مىنگرم مجرم است و تردامن * صفا و پاكدلى بىنشان و كمرنگ است به راستى و درستى سخن نشايد گفت * كه گفتن سخن حق در اين زمان ننگ است به خنده لب نگشايد كسى كه از غم و درد * قيافه‌ها همه درهم ، جبين پرآژنگ « 1 » است به هرزه در ره نيكان روزگار مرو * جزاى نيكى و احسان و مردمى سنگ است نه يار مهر و وفا دارد و نه باده فروغ * فضاى باغ و چمن پر ز رنگ و نيرنگ است نمانده صبر و قرارم ز دورى رخ دوست * « ز عشق تا به صبورى هزار فرسنگ است »
خاطره
در اين غروب غم‌افزا فروغ خاطره‌ها * به جان خستهء من نور عشق مىتابد كنار ساحل درياى ساكت و آرام * در انتظارم و آن آشنا نمىآيد
هامش
( 1 ) . چين و شكن .