تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 515

مساهمون:

ص٥١٥
بيا پروانه جان باهم بسوزيم * بيا بلبل بيا باهم بناليم بيا تا روز محشر چون « دليلى » * به عشق ناتمام خود بباليم

فاخرزاد ( فاخر )

نامش حبيب ، فرزند ولى اللّه ملقب به فاخرزاد و متخلّص به فاخر سوم شهريور 1319 در بنادك سادات ( از روستاهاى خوش‌آب‌وهواى يزد ) چشم به جهان گشود . تحصيلات ابتدايى و دورهء اوّل دبيرستان را در زادگاهش و يزد گذرانيد و از دانشسراى مقدماتى يزد فارغ التحصيل شد و شغل آموزگارى را برگزيد و پس از اخذ ديپلم ادبى در سال 1349 در شهريور 1353 از دانشكدهء علوم تربيتى دانشگاه اصفهان ليسانس خود را گرفت و اينك دبير دبيرستانهاى يزد مىباشد و اگر فراغى يابد از سرودن شعر غافل نيست كه در ذيل نمودارى از آن درج مىشود . مبحث عشق
ديدن روى مهت مقصد و منظور من است * ديدهء خسته به در قاصد و مأمور من است آنكه با ناز خرامد به چمن قامت توست * خسته از بار غمت اين تن رنجور من است در شب سرد زمستان و به خلوتگه راز * ياد روى تو انيس شب ديجور من است هديه‌اى نيست مرا درخور تقديم به دوست * جان به پاى تو سپردن همه مقدور من است همه تقصير دل و ديده بُوَد مبحث عشق * زان سبب عشق تو اندر سر پُرشور من است گفتم اى دوست نجاتم بده از فرقت خويش * طعنه‌ام گفت ، چسان ، آنكه چنين دور من است ديده پرخون چو شود روى توأم جلوه كند * بهر وصل تو كنم گريه كه ميسور من است گه‌گهى با مى و مُطرب بنشين بر خاكم * كه غم‌آلوده و تنها تن مقبور من است گفت « فاخر » صنما ديدن رويت هدف است * كه به‌سويت نگران ديدهء بىنور من است
كار عاقلانه
خواهم از شدّت غم رو سوى ميخانه كنم * شرح غمهاى درون با لب پيمانه كنم مست و مقهور شوم جانب صحراى جنون * فارغ از قيد زمان نعرهء مستانه كنم تا كه بىپرده به معشوق كنم راز و نياز * رُخ مخمور سوى دلبر جانانه كنم
تذكره شعراى يزد — صفحة 515 | عباس فتوحى يزدى