تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 513

مساهمون:

ص٥١٣
غم تو تا به دلم هست شادم اى محبوب * به خاك ميكده تا سر نهم سرافرازم به سلك عشق از اين بهترم « دليلى » نيست * كه كرد خال لب دوست نكته‌پردازم
هنوز
صبحدم باد صبا بوى تو را دارد هنوز * ديده‌ام هر شب به يادت اشك مىبارد هنوز هركجا از حُسن و مهر و عشق و مستى صحبتى است * نازنينا ، دل تو را در ياد مىآرد هنوز گل‌رخا ، ديريست زين بستان به غارت رفته‌اى * خار هجرت جان مشتاقان بيازارد هنوز تا مگر رويد چو رويت نوگلى در باغ دل * باغبان ديده بذر اشك مىكارد هنوز در پى آشفته زلفت اى سمند بادپاى * دل عنان خود به دست باد بسپارد هنوز عمر رفت و درد هست و فرصت فرياد نيست * دست هجرانت گلوى عقل بفشارد هنوز گرچه نوميدم ز وصلت لحظه‌هاى هجر را * قلب مجروحم تپد در خون و بشمارد هنوز خانهء عشق « دليلى » با گذشت سالها * نام تو بر دفتر ايّام بنگارد هنوز
از اوست :
صبحگه هاتف غيب آمد و آوازم داد * خبرى چند از آن دلبر طنّازم داد دانهء علم سوى دام غرورم مىبرد * منّت آن را كه بزد تيرى و پروازم داد هيچ هشيار ندانست كه مقصود كجاست * نرگس مست تو آگاهى از اين رازم داد من به راه جدل عقل سپردم سر و دست * با نشانى ز غمش رتبت ممتازم داد تا به آفاق « دليلى » بود از دولت عشق * دست يزدان قلم قافيه‌پردازم داد
ايضا
دلم بىعشق تار و خوار و سرد است * تنم بىروح و جانم پُر ز درد است به دل تا مهر مهروئى دهم جاى * همه‌شب ديده با دل در نبرد است
*
هزاران غم به جانم لانه كرده * مرا تدبيرها ديوانه كرده از آن روزى كه آن بيگانه شد خويش * مرا با خويشتن بيگانه كرده
*
تذكره شعراى يزد — صفحة 513 | عباس فتوحى يزدى