تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 514

مساهمون:

ص٥١٤
بدارم كش كه بيدار توام من * به يادم ده هوادار توام من رهايم كرده‌اى غمگين و غم نيست * كه تا هستم گرفتار توام من
*
دلا دردم بجانت درد از تُست * سيه‌روزى و روى زرد از تست ندانم آتشى ؟ آبى ؟ چه هستى ؟ * كه هم سوز و هم آه سرد از تست
*
« من از روز ازل ديوانه بودم » * به غم شاد و ز خود بيگانه بودم بپاى هر گُلى چون بلبل مست * به گِرد شعله‌ها پروانه بودم
*
چو مىديدم يكى را مانده در رنج * تن و جانم ز ماندن خسته مىشد درِ غم را به رويم مىگشودند * به روى كس درى گر بسته مىشد
*
چو اندر جمع خوبان مىنشستم * لبم خاموش و در دل صد سخن بود و گر بر لب حديثى رانده مىشد * مرادم زان سخن‌ها سوختن بود
*
شنيدم وصف شمع اشكبارى * به دلجوئى به‌سويش پر كشيدم پروبالم در آتش سوخت امّا * به چشم شمع خود اشكى نديدم
*
منم آن بلبل شيدا كه از باغ * نصيبم غارت باد خزان شد شدم از خاطر هستى فراموش * ولى گل شد گلاب و جاودان شد
*
به جانم شور عشقى راستين بود * بدين پندار خود را مىستودم نبودم بال پروازى و ليكن * به قافِ وَهم خود سيمرغ بودم
*
من امروز آن هماى خسته جانم * تمام هستيم بر باد رفته شبانگاهان دل ويرانه جايم * پريدن‌ها همه از ياد رفته
*
تذكره شعراى يزد — صفحة 514 | عباس فتوحى يزدى