از اوست :
براى شقايق
من پاس دارمت از جان اى خونبهاى شقايق * بازآ ، كه بىتو گرفتند گلها عزاى شقايق
آنجا كه غارت غم برد پيراهن از گل به يغما * مىخواستم در چمن من باشم به جاى شقايق
آتشنشانى تندر از داغ ما باخبر شد * باشد كه يك آسمان اشك پا شد به پاى شقايق
مرغابيان طراوت هجرت كنيد و نمانيد * در كشورى كه ندارند دلها هواى شقايق
در داغگاه جدايى بر صحن آئينه آه * تصوير داغ دل ماست اين داغهاى شقايق
گويا سحر غزلى خواند از دفتر گل شببو * شبنم نشسته چه سنگين بر شبنماى شقايق
دستم بدست زمين بود ، چشم به چشمهء خورشيد * رفتم به باغ شهيدان من پا به پاى شقايق
برخوان ز دفتر « الهام » چندين غزل كه نگوئى * نه عاشق چمن است او نه آشناى شقايق
تغيير سبك بيانم برخاست از دل مضمون * شورآفرين غزلى شد « شعرى براى شقايق »
عقل و عشق
عقل گويد عشق را بيرون از اين كاشانه كن * عشق گويد نيست ممكن ترك اين افسانه كن
عقل گويد دل بكن از دلبران بىوفا * عشق گويد جان فداى جلوهء جانانه كن
عقل گويد باده را بر باد دِه در عهد من * عشق گويد نقض پيمان در رهِ پيمانه كن
عقل گويد از دلوجان باش با من آشنا * عشق گويد دورى از تدبير آن بيگانه كن
عقل گويد ارزش و قدر من از ديوانه پرس * عشق گويد كسب اسرار من از پروانه كن
عقل گويد شانه خالى كن ز بار منّتش * عشق گويد دل به زلفش متّصل چون شانه كن
عقل گويد عشق را در پاى من فرزانه ساز * عشق گويد عقل را از دست من ديوانه كن
عقل گويد بىگناهم خون من با مى مريز * عشق گويد خانهاى ( الهام ) در ميخانه كن
دوبيتى
عَلَم افراشتيم اينجا من و اشك * چه شبها داشتيم اينجا من و اشك
به پاى آن هزار خفته در خاك * چه گلها كاشتيم اينجا من و اشك