بحر موّاج فلك مىشكند كشتى عمر * خسته از شدّت بىرحمى طوفان تا كى
من كه از فرقت دلدار به جان آمدهام * حسرت ديدن زيبارخ جانان تا كى
ديدگان اشك ببارند به دامان تا چند * آبرويى نگذارند به باران تا كى
مىكشم بار گران از غم ديرين بر دوش * مشكل كار نخواهد شدن آسان تا كى
عندليبم كه ز گلزار جدا افتادم * دورى از نسترن و سوسن و ريحان تا كى
همدلى مىطلبى باز در اين دهر « سليم » * نرسانى سر شوريده به سامان تا كى
علوى ابرقويى
سيّد احمد علوى ابرقويى به سال 1343 شمسى در ابرقو به دنيا آمد او به مسائل فرهنگى ، ادبى ، هنرى علاقمند بوده بالاخص به هنر خوشنويسى و سرودن شعر گرايش زيادى دارد و چون فراغتى يابد به سرودن شعر مىپردازد كه نمودارى از آن درج مىشود :
از اوست :
با توأم عهد بود دل نرود جاى دگر * گر رسانم شب اين هجر به فرداى دگر
با تو اى عهدشكن نشكنم اين عهد قديم * همره خود برم اين عهد به دنياى دگر
جز سپاه غم تو ملك دلم را نگرفت * به كنارى زدهام لشكر غمهاى دگر
در همه عمر نه يك شب نه دو شب سوختهام * همه آفاق گواهند به شبهاى دگر
لحظهاى مىنكنم ياد دلارامى را * اى كه در جان منى كيست دلاراى دگر
ايضا
بنمود رخ و غرق تماشايم كرد * بيداردل و عاشق و شيدايم كرد
در پهنهء عشق ، او سر و جانم داد * هنگام وصال بىسر و پايم كرد
و له ايضا
اى اهل طلب به يار پاكم سپريد * بر مهر منير تابناكم سپريد
تا شاهد روز حشر گردد تن پاك * با سينهء صد چاك به خاكم سپريد