در وصف بهار
بار دگر نظاره كن مظهر كردگار را * نقش بهشت مىدهد دامن نوبهار را
چهرهء دوست خيمه در آينهء بهار زد * وه چه نگار مىرود خامهء روزگار را
رايحهء ياس و سمن كز سر بوستان گذشت * شهد وصال مىدهد ماتم انتظار را
گرچه به شبروان رسد مژدهء وصل در سحر * اشك وصال مىرود زمزم چشمهسار را
پرده چو رفت پردهها از سر و چشم لالهها * غلغلههاست غلغله خلوت لالهزار را
طُره بيد بشكند زلف بنفشه بشكفد * باد بهار مىبرد سستى هر خمار را
نغمه به عرش مىرود بيد به رقص مىشود * باد چو شانه مىزند زلف سر چنار را
بانگ سروش كز فلك تا به زمينيان رسد * عاريتى است عاريه زمزمهء هَزار را
گرچه شكسته بارها قامت بلبل از فراق * در خم اشك بشكند چهرهء گلعذار را
ديده به راغ گر نهى تا به حريم نسترن * خيمهء وصل بنگرى حجله دوصد هزار را
جان ز وجود عاشقان كز سر شوق مىرود * شعر رضاست بر زبان عاشق سر بدار را
نغمهسراى بوستان طعنه به عقل مىزند * نيزهء عشق مىدرد سينهء اين سوار را
با چه زبان بيان كنم با چه قلم رقم زنم * با چه شماره بشمرم نعمت بىشمار را
« مسلم » ناتوان چرا عِرض بهار مىبرى * شيخ اجلّ قلم چو زد شعر خوش بهار را
رباعى
آتش زده تشنگى گريبان حسين * جانم به فداى لب عطشان حسين
اى لاله سر فرات سيراب مشو * زين آب نخوردهاند طفلان حسين
ايضا
روزى كه قدم به پهنهء خاك زديم * بر سينهء خويش رنج افلاك زديم
خوانديم حديث هجر و تا روز وصال * چون غنچه حريم سينه صد چاك زديم
و له ايضا
افسوس كه سرمايهء ايام گذشت * شام از پى صبح و صبح چون شام گذشت
زين مايه مرا نماند جز آه و سرشك * آن همنفسى بود و سرانجام گذشت