گو به نرجس كه يقين بخت تو بيدار شده * نوگل تو به جهان كاشف اسرار شده
منتقم بر همهء فرقهء اشرار شده * بلبل نغمهسرا دوش به من يار شده
ياور دين و دگر قاتل عدوان آمد * اشرق الارض زمين را همه پرنور كند
خدعه و جهل و بطالت همه مهجور كند * به يد قدرت خود جامعه معمور كند
مفسد دين و ديانت همه منفور كند * دافع ظلم و دگر ياور ايمان آمد
يا رب از لطف مرا در دوجهان شاد نما * دلم از قيد غم درد ، تو آزاد نما
خانه دل شده ويرانه تو آباد نما * گمرهان را بره راست تو ارشاد نما
حبّذا « لطف » خدا حافظ و قرآن آمد
درس معرفت
دوش با زيبارخى رفتم سوى ميخانهاى * تا گشايم عقدهء دل را من از پيمانهاى
ساقى ميخانه بر من بانگ زد گفتا بدان * كه ندارد راه در ميخانه هر بيگانهاى
گفتمش رندم من و با يار خود دارم خيال * اندرين ميخانه سازيم بهر خود كاشانهاى
گفت رندان را چه جرأت با حريفان سر كنند * مست وحدت شو كه سازى اندرين جا خانهاى
گر شما را سوى وحدت نيست جاه و منزلت * سوى ما نايد كسى كو را بُوَد افسانهاى
هركسى كو درس عشق و معرفت خواند و شنيد * همره پير مغان او رفت در ميخانهاى
بادهء وحدت بنوشيد و اسير عشق گشت * تا نگويندش رقيبان تو مگر ديوانهاى
شعر گو همچون اديبان آبدار و دلپذير * نى بسان آنكه سازد خانهء ويرانهاى
بعد از اين اى « لطف » در اشعار خود كوشش نما * جلسهء بزم ادب چون شمع و تو پروانهاى
مسرّت عباس مسرّت ، فرزند مرحوم آقا على حاج على بمانى به سال 1289 خورشيدى در خانوادهاى فرهنگدوست به دنيا آمد . او با مرحوم نواب آقا حسين و محمد حسين ناصر ( دو تن از شاعران معروف يزد ) دوستى و همگامى داشت و گهگاهى از سر شوق شعرى مىسرود ولى هيچگاه در پى گرد آوردن اشعارش نبود و همچنين با دگرگونى روش زندگى مرحوم آيتى ، دوستى نزديك بين آن دو پديد آمده