تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 504

مساهمون:

ص٥٠٤
كاخ ستم فنا شده ، شكسته پاى ظلم و كين * كرده نگون همه بتان ، دست رسول آخرين شكاف طاق كسروى ، به ديده‌ات عيان ببين * ظلمت شب بسر شده به قدرت خدا و دين نور يگانه در زمين ، امين و امجد آمده * خورده دلم گره چنين ، به حلقه‌حلقه موى او عاشق بىقرار شد اين دل من به روى او * سرمهء چشم دل‌شده ، تربت راه كوى او مشام جان دهد صفا هميشه عِطر و بوى او * كلام محكم و متين ، حرف مشدّد آمده ديدهء مكّه مىكند ، خنده به روى ماه تو * دست مدينه مىزند دستهء گل به راه تو مات شده زمينيان ، زين همه فرّ و جاه تو * نگاه آسمانيان مست يكى نگاه تو مژده دهد افق به حق نور مجدد آمده * بوى بهشت مىرسد ، دم‌به‌دم از جمال او جلالت بهشتيان بُوَد هم از جلال او * خُلق عظيم گفته حق در صفت كمال او گرفته نام از احد ، چو ميم و حاء و دال او * تا به ابد محمدى ، نام مخلّد آمده نور دهد به هركجا نور جمال احمدى * عطر فشاند هر زمان عطر گل محمدى در دوجهان بماند اين ، حشمت و جاه سرمدى * بر سر امّتش بود هميشه تاج سرورى رشتهء مهر او مرا زلف معقّد آمده

سليم‌زاده ابرقويى ( سليم )

محمّد رضا سليم‌زادهء ابرقويى ، متخلّص به سليم به سال 1340 شمسى در ابرقو چشم به دنيا گشود و از سال 1354 ابتداى تحصيل در دبيرستان سرودن شعر را آغاز نمود . وى هم‌اكنون فوق ديپلم است و به امر تدريس در آموزشگاههاى ابرقو مشغول است . غم ديرين عنوان غزلى است كه ذيلا نقل مىشود : غم ديرين
شِكوه از بدسرى گردش دوران تا كى * روى سرخ از تعب آتش پنهان تا كى من سرگشته و صد راه بيابان در پيش * پاى پُرآبله و خار مغيلان تا كى بازگشتند ز همراهى من صبر و اميد * غم تنهايى و آزار رفيقان تا كى پى گستردن هر دام ، زليخاى هوى * يوسف حُسن كشد راه به زندان تا كى