تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 500

مساهمون:

ص٥٠٠
از اوست :
آشيانى بهر دل در تنگناها ساختيم * در بهايش عمر را در شطّ شب انداختيم بادهء خونين‌دل در دست سرد روزگار * غافل از دل در پى وصف بتان پرداختيم
بينمت پشيمانى
فسرده چشم ترم ، شامگاه بارانى * مسير خاطره‌هايم خليج طوفانى بجاى اشك دو ديده هميشه خون بارد * به لب تو خنده ببينى ز دل چه مىدانى خراب‌تر ز خرابات خانهء خويشم * ولى خوشم كه جهانم بُوَد همه فانى چگونه بهر من غم‌زده خوشى باشد * كه يك‌نفس تو مرا پيش خود نمىخوانى دگر روم به ره مىخوران دوزخ‌جو * كه با شرارهء عشقت مرا بسوزانى اگر براى تو بوده همه جهان گلشن * ز بهر اين دل من غصّه بوده ارزانى براى عمر گذشته چه حسرتى دارم * جوانيم همه بگذشت در پشيمانى بسوزى و بكشى حسرت دوعالم را * نبينمت به جهان اين‌چنين خرامانى اگر به آتش غم سوختى همه جانم * اگر كه خورده همه داغ تو به پيشانى و ليك باز براى تو غم نمىخواهم * اگرچه بهر تو گفتم ، حديث چندانى همين زبان كه به جان تو مىكند نفرين * براى وصل تو گفته كتاب و ديوانى ز بس‌كه سنگ جفايت شكست شيشهء دل * از اين سراى نمانده است غير ويرانى تو بىتفاوتى و در سرت خيالم نيست * نسوخت سنگ دلت بهر چشم گريانى سرشك شسته رخ زرد گشته از جورت * دو چشم مست سياهت شبان ظلمانى خدا كند كه ببينم بلور اشكت را * كه بهر دل‌شكنيهاى خود پشيمانى

شوق الشعراء يزدى ( شوق )

نامش غلامرضا فرزند رجبعلى ملقب به شوق الشعراء و متخلّص به « شوق » به سال 1285 شمسى در يزد به دنيا آمد . وى داراى طبع شعر بوده ولى چنديست كه روى در نقاب خاك كشيده است . اينك نمونه‌اى از اشعارش :