اخذ ديپلم گرديد . وى هماكنون كارمند بانك ملى يزد است . او شعر نيكو مىسرايد و ساعد تخلص مىنمايد . اينك نمودارى از اشعارش نقل مىشود :
مادر
خانهء قلبم سراى مادر است * هستى و جانم فداى مادر است
عشق جاويدى كه در عالم بجاست * عشق پاك و بىرياى مادر است
مىپرستد طفل خود را آنچنان * گوئيا كودك خداى مادر است
بوسه بر خاك رهش بايد زدن * چونكه جنّت زير پاى مادر است
هركه در عالم به جايى مىرسد * در حقيقت از دعاى مادر است
« ساعد » از مادر رضاى حق بخواه * چون رضاى حق رضاى مادر است
بهار
بهار آمد ولى از گل خبر نيست * ز ياس و سوسن و سنبل اثر نيست
زغن بار سفر بربست و بگذشت * پرستو را چرا زينجا گذر نيست
نمىخندد شكوفه بر درختان * چمن را چتر گل ديگر به سر نيست
ز صوت بلبل و آواز قُمرى * ز ناز و عشوههاى گل خبر نيست
طراوات ، تازگى ، شادى ، مسرت * به كوه و دشت و صحرا جلوهگر نيست
طبيعت از نشاط و عيش خالى است * و يا ما را به سر فكر سفر نيست
مرا در دل نهال عشق خشكيد * بهار شورهزاران را ثمر نيست
نصيب از گردش اين چرخ گردون * به غير از غصّه و خون جگر نيست
بهار آمد به دلها روشنى داد * شب تاريك « ساعد » را سحر نيست
داغ دل
رفتى و غم تو ماندگار است * داغى ز توام به يادگار است
رفتى و مرا ز تن روان رفت * دل را بنگر چه بىقرار است
روزى كه به هجر تو سرآيد * تاريكتر از شبان تار است
چشمى كه ز تو جدا نمىشد * بنگر كه چو ژاله اشكبار است