و له ايضا
خويشتن سوز و چراغ بزم يارانم چو شمع * خواستار محو خود در راه خوبانم چو شمع
شعلههاى سركش عشقش بسوزد جان و تن * با چنين رنج درون پيوسته خندانم چو شمع
منزل درويش هرجا شب شود آنجا بُوَد * گاه در بزم و گهى در كنج زندانم چو شمع
درد عشقش را به دل پنهان نمودم وين عجب * سوزد از اين درد پنهان مغز ستخوانم چو شمع
قطرهقطره اشك ماتم مىچكانم در غمش * گرچه مىدانم كه با آن مىرود جانم چو شمع
آتشم خود در ميان آب بنشينم مگر * تا تف آهم به اشك خويش بنشانم چو شمع
پاكباز عشقم و تاج شرف دارم بسر * ليك در اوج شرف در عين نقصانم چو شمع
رشتهء عمرم بمقراض محبت مىبُرم * عمر كوته دارم اما پير دورانم چو شمع
در فراقش گر به تاريكى نشينم تا سحر * روشنىبخش شب تار عزيزانم چو شمع
آفتابا جان « حامد » بر لب از هجرت رسيد * چهره بنما تا به پايت جان برافشانم چو شمع
ايضا
از زمانى كه آن پرىرخسار * زد گره با نگاه من نگهش
با سرشك دو ديدهء عاشق * شستم از لوح خاطرم گنهش
*
آتشى زان نگاه بر دل من * زد كزو سوخت خرمن خردم
عاقلى كو كه مرهمى سازد * يا غم عشق او ز دل بردم
*
كاش يابم ره سراى ورا * راه او را ز اشك ، گِل سازم
از گِل زير پاى آن خوشگل * مرهمى از براى ، دل سازم
*
كاش يكلحظه التفات كند * كه غم دل براى او ، گويم
تا بداند اسير آن نگهم * روز و شب در هواى او ، پويم
*
كاش روزى به رغم گفتهء غير * راه ماتمسراى من ، سپرد
يا بخواند مرا به درگاهش * يا صبايش نواى من ببرد