تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
شمسى در يك خانوادهء روحانى و فرهنگى به دنيا آمد و تحصيلات ابتدايى را در دبستان تدين و دورهء اول دبيرستان ( نظام قديم ) را در دبيرستان ايرانشهر گذرانيد و به سال 1337 از دانشسراى مقدماتى يزد فارغ التحصيل گرديده به تدريس اشتغال ورزيد و به سال 1369 بنا به تقاضاى خود به افتخار بازنشستگى نائل آمد . وى علاقهء زيادى به شعر و ادبيّات دارد و در هنگام فراغت به سرودن شعر مىپردازد كه ذيلا نمودارى از آن نقل مىشود : از اوست :
يا رب به دل صداقت و ايمانم آرزوست * در كوى دوست مأمن و سامانم آرزوست شوخى و هزل آينهء دل كدر كند * از باغ عشق ميوهء عرفانم آرزوست در كوره‌راه عمر دلم مرد و پا شكست * راهى به‌سوى كعبهء جانانم آرزوست فرسودم از تلاطم امواج زندگى * از آب زندگى همه هجرانم آرزوست دانم كه هر جوان طلب زندگى كند * زين زندگى گذشتن و آسانم آرزوست جانان من چو هست ز جانم عزيزتر * در زير تيغ او تن بىجانم آرزوست « حامد » سخن ز خويش نگويند عاشقان * بر من هرآنچه خواهد جانانم آرزوست
« شعر زير استقبالى است از غزل ساقىنامهء حافظ »
« الا يا ايّها السّاقى ادِر كأساً و ناوِلها » * كه افتادم به مشكلها چو نشنيدم ز عاقلها قضا آرد مگر روزى - به اين وادى قوافل را * كه باشد داروى دردم مگر محمول محملها نگار نازنين من - ربوده عقل و دين من * نه تنها داده‌ام من دل ، كه برده بىشمر دلها نشد حل مشكل عشقش - به پاى منبر واعظ * مگر پير مغان دارد ، كليد حل مشكلها چنان در بحر عشق تو ، شدم غرق اى نگار من * كه محو خويشتن جويم نه پويم راه ساحلها به درد عشق تو سوزم ، كه بزم غير افروزم * برخ اشك و به دل آتش بسان شمع محفلها گرفته حُسن تو عالم ، كه هركس بيندت گويد * ز ديدار رخش دل شد اسير فى سلاسلها شده چشمم سپيد اى گُل ، به راه انتظار تو * اگر گوئى دروغ است اين فبيّنها و دلّلها دلم اندر طپش گوشم به در تا كاروان آيد * مگر گويد به من پيغام تو بانگ جلاجلها به ديدار رخت « حامد » به صد شوق و شعف گويد * « الا يا ايّها السّاقى ادِر كأساً و ناوِلها »