تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 490

مساهمون:

ص٤٩٠
اى گل تو كيستى و كجائى كه اين‌چنين * بايد ز چشم جمله خلايق رود گلاب روزم به بىقرارى هجران تو رود * شب برده‌اى ز چشم من بىقرار خواب ازبس فراق تو آتش بما زده * دلها شده است از غم هجران تو كباب ترسم كه من بميرم و آخر نبينمت * زيرا رسيده است به پيرى مرا شباب روزى كه رخ به مكّه نمائى به دوستان * « گويا طلوع مىكند از مغرب آفتاب » ازبس عذاب هجر تو را ديده‌ايم ما * باشد سزا كه حق ننمايد دگر عذاب مولاى ما نظر به محبّان خود نما * بنگر كه حال جملهء احباب شد خراب صد بار « مير » بر رخ ماهت دهد سلام * در انتظار آنكه دهى يك رهش جواب
در فراق حضرت مهدى ( عج )
گرچه پيريم دل از عشق جوانست هنوز * بر زبان از غم هجر تو فغانست هنوز نيست لازم قَسمى از پى تأكيد سخن * غم هجران تو ، بر چهره عيانست هنوز عشق سيماى تو آتش زده بر جان و دلم * اين چه عشقى است كه وابسته به جانست هنوز سالها رفت و بر اين ديدهء ماتم‌زده‌ام * از غم دورى تو آب ، روانست هنوز رفت از غيبت تو سال فزون‌تر ز هزار * ديدهء منتظرانت نگرانست هنوز گرچه بسيار ز هجران تو بگذشت ولى * « مير » مفتون تو مولاى جهانست هنوز
غزل
دلبرا قدت چو سرو بوستان آزاد باد * دشمنت دايم اسير غصّه و بيداد باد گر قدم بنهى به شهر خشك و ويران و خراب * از قدومت شهر ويران خرم و آباد باد غنچه گر لافد كه دارد بر دهانت برترى * غنچه گل باد و گل از بادِ خزان بر باد باد گر زند « شيرين » دم از شيرينى خود نزد تو * چشم و جانش چاك‌چاك از تيشهء « فرهاد » باد گر بگويد آهوئى چشمش مثال چشم تست * زود آن آهو اسير رشتهء صيّاد باد گر گذر افتد ترا بر تربت « مير » حزين * گو به خود زين عاشق دل‌خستهء من ياد باد

فقيهى ( حامد )

سيّد محمّد فقيهى ، فرزند سيّد حسين فقيهى متخلّص به حامد ، خرداد 1319