تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 483

مساهمون:

ص٤٨٣
به من ار تو مىپسندى كه بسوزم از فراقت * نفسى بيا و بنگر كه مراد تست حاصل به غلام خويش بنما نظرى ز روى شفقت * كه دهم سر و دل‌وجان به ره تو در مقابل به حريم دوست راهت ندهند اى « كريمى » * مگر آنكه پاك سازى دل خويش از رذائل
ايضا
اى قبله‌گاه اهل نظر خاك كوى تو * وى ذكر عاشقان همه در گفتگوى تو خرّم بود دلى كه دلارام آن توئى * روشن هرآن دو ديده كه ديده است روى تو قومى به جستجوى تو هر سو روند ليك * ما مىكنيم در دلِ خود جستجوى تو از چشم رفته‌اى و ز دلها نمىروى * رفتى و ماند در دل ما آرزوى تو ما سر بر آستانهء خدمت نهاده‌ايم * راهى نمىبريم به كس جز بسوى تو عمريست ديده در ره و دل اندر انتظار * شايد كه بنگريم جمال نكوى تو يابد حيات باز « كريمى » چو بشنود * بار دگر ز رخنهء تابوت بوى تو
او راست :
مبين به روى سياهم ، ببين به موى سپيدم * كه باز با همه عيبى بسوى تُست اميدم ز دورى تو چنين شد سپيد موى من آخر * ز بس به ديدن روى تو انتظار كشيدم به مجمعى ننشستم كه غير ذكر تو باشد * برون ز وصف تو حرفى نگفتم و نشنيدم نگه به سبزه نمودم به ياد خطّ تو بودم * به روى گل نظر انداختم جمال تو ديدم ندانمت كه چه‌اى وز كدام شهر و ديارى * كه خوب‌تر ز تو اندر ميان خلق نديدم خوشم از اينكه همى سر بر آستان تو دارم * هزار شكر به ميل و مراد خويش رسيدم جمال خود ز « كريمى » مكن دريغ اى دوست * كه من به عشق جمال تو ز آشيانه پريدم
در همنشينى با مردم دانا و دانشمند سروده :
هركه با مردم دانا سروكارى دارد * دلش آسوده و آرام و قرارى دارد صحبت مردم دانا بود آرامش دل * اى خوشا آنكه چنين همدم و يارى دارد آنكه با اهل دلى نيست مر او را سروكار * من ندانم كه ازين عمر چه كارى دارد طالب عزّتى اندر طلب علم بكوش * بُوَد ارزنده طلائى كه عيارى دارد
تذكره شعراى يزد — صفحة 483 | عباس فتوحى يزدى