آتشى افروخت در هر طرف باغ * بلبل شوريده را شد تازه داغ
آتشى شد در درونم شعلهور * كز وجودش خويش گشتم بىخبر
آتش عشق است كز وى سوختم * عالمى را از تفش افروختم
شمهاى خواهم بيان سازم ز عشق * شورشى در عالم اندازم ز عشق
نيست خلق كُن فَكان الا ز عشق * نيست پيدا در جهان الّا كه عشق
كنتُ كنزاً مخفياً را گوش دار * خلق و حُب و معرفت را هوش دار
عشق آدم را ز جنت دور داشت * عشق حوّا را ز غم مهجور داشت
عشق ابراهيم را در نار برد * عشق آتش را بر او چون يخ فسرد
عشق كشتىساز شد بر نوح و قوم * بر محيطش سير دادى چند يوم
نغمهء داود هم از عشق بود * شمهاى از عشق ديد و مىسرود
ديدهء يعقوب شد از عشق كور * يوسفش را عشق ازو بنمود دور
مبتلا يوسف به زندان شد ز عشق * هم زليخا سينهسوزان شد ز عشق . . . الخ
كريمى ابركوهى
محمّد ابراهيم كريمى فرزند مرحوم غلامرضا اهل و ساكن ابركوه ، پس از پايان تحصيلات ابتدايى به كربلاى معلّى عزيمت نموده و عمدهء تحصيلاتش را در آنجا گذرانيده ، اهل منبر و امام جماعت است . او از طفوليت ذوق شاعرى داشته و تا كنون اشعارى در قسمتهاى مختلف ، در مدايح و مراثى ائمه اطهار عليهم السلام گفته و در حدود چهار هزار بيت از غزليات و قطعات و مثنويات و غيره سروده كه بعضى از آنها در كتابى به نام كعبهء دلها و برخى در كتابى به نام تحليلى از عاشورا به چاپ رسيده است . و نيز كتابى كشكول مانند در مطالب مختلف نوشته كه هنوز به چاپ نرسيده است . اشعارش نيكو و تخلصش كريمى است .
توحيد
ز سرّ وحدت اگر ذرّهاى شوى آگاه * ز ذرّه مىشنوى لا إله إلّا اللّه
به هرچه از سر عبرت نظر كنى بينى * همه به وحدت پروردگار هست گواه
گر از علائق تن وارهى ز موجودات * همى به گوش تو آيد نواى يا اللّه