بركند به يك حمله و بگشود على بود * اين گفته يقين باشد و اين گفته يقين است
جز ذات خدا هستى اگر هست همين است * باقى متزلزل بود اين نقطه متين است
اين كفر نباشد سخن كفر نه اين است * تا هست على باشد و تا بود على بود
برخواند « بصير » اينهمه اشعار فراوان * در وصف على صهر نبى آيت سبحان
ليكن صفت ذات على راست نه پايان * سرّ دوجهان جمله ز پيدا و ز پنهان
شمس الحق تبريز كه بنمود على بود
غزل
يار من باز پى غارت جان مىآيد * تُرك مستى است كه با تير و كمان مىآيد
دل سودازده تا در خم زلفش شد بند * از نسيم سحرى در هيجان مىآيد
رفتى و شد ز تنم روح روان باز بيا * كه ببين ز آمدنت روح روان مىآيد
دُرج لعل است و يا تُنگ شكر يا مرجان * يا نشانى ز دهانت به گمان مىآيد
چشم جادوت مگر شعبدهبازى دارد * كه نظرها همه سويش نگران مىآيد
در گلستان ، تو مگر چهر نپوشى هر شب * كه سحر بلبل بيدل به فغان مىآيد
اين خراميدن و رفتن كه تو دارى دائم * خلق را آخر از آن آفت جان مىآيد
گر تعرض كنى و روى بتابى ز « بصير » * به يقين دان ز پىات نعرهزنان مىآيد
ايضا
بنما نظر مرحمتى سوى من امشب * از بلبل خود ياد كن اندر چمن امشب
آخر نه من اين شور و نوا بهر تو دارم * كن جلوهء مستانه به وجه حَسَن امشب
امشب دل غمديده به يك بوسه به دست آر * پاك است ره از مفسده و راهزن امشب
آن عشوهء شيرين چه شد اى خسرو خوبان * تا كار كنم يكسره چون كوهكن امشب
افتاده به درياى غمت جان « بصيرى » * لطفى كن و او را تو به ساحل فكن امشب
اشعارى در قالب مثنوى دربارهء « عشق »
باز گل شد آتشافروز چمن * شعلهور شد در تمام انجمن