آنكه در آيينهء عشق نظر اندازد * غير معشوق نبيند كه به خود پردازد
نور توحيد چو تابيد بر اين ملك بدن * وحدت عاشق و معشوق ميسّر سازد
آنكه گرديد مطيع درِ ميخانهء عشق * توسنش را به سر و تارك افسر سازد
جلوههاى بت عيار درين ملك وجود * بر بلنداختر و بر شمس و قمر افرازد
از خم وحدت اگر دردكشى مىنوشد * بر همه دردكشان لب كوثر نازد
آنكه بر پاش نشيند ز محبت خارى * خار از پا نكشد تا كه ازو سر بازد
باكم از سوزش آن آتش نمرودى نيست * تنم از آه شرربار سحر بگدازد
بر سر كوى على مرغ دلم گشت مقيم * از محبت نه به هر كوه و كمر پردازد
هركه انديشه نمايد ز غم رسوائى * همچو من پا بسر هر غم و هر رسوا زد
فاضلى يزدى « 1 »
در تذكرهء سخنوران مذكور است كه او ( فاضل يزدى ) پيشهورى است كه در مشهد اقامت دارد . وى داراى طبع شعر است كه نمودارى از آن نقل مىشود :
جوانا تا ترا وقت است كارى در جوانى كن * در ايام توانائى تو ياد از ناتوانى كن
رود نيروى قوت آخر از ملك وجود تو * ترا تا قدرتى باقى است نيكش پاسبانى كن
بهار قامت سرو ترا آخر خزان آيد * علاج روز غمناكى بوقت شادمانى كن
به غفلت مگذران عمر عزيز خويش را يكدم * ازين گوهر كه دارى در كف خود قدردانى كن
يقين خواهى نخواهى مىرود از دستت آن گوهر * تو آن را صرف تامين حيات جاودانى كن
سفر در پيش ما يكيك بُوَد هم چارهاى نتوان * تو زاد توشهء خود را مهيا تا توانى كن
چو نبود اين جهان بىوفا را اعتبار آخر * تو حاضر خويشتن را بهر مرگ ناگهانى كن
بيفشان بذر نيكى تا ترا نيكى ببار آيد * خدا را بنده شو او را اطاعت در جوانى كن
به بدگوئى زبان خويش را هرگز مده عادت * ز ياد حق مشو غافل به ذكرش دُرفشانى كن
برو كنج قناعت گنج عزت را بدست آور * سپس زين گنج بىپايان در عالم كامرانى كن
اگر چشم طمع دارى به عفو حضرت يزدان * تو دست زيردستان گير و لطف و مهربانى كن
هامش
( 1 ) . ص 837 از تذكرهء سخنوران يزد