را وداع گفته . او چندى مىگذرد كه روى در نقاب خاك كشيده است . گزيدهاى از اشعارش ذكر مىشود :
اشرف مخلوق
من اگر اشرف مخلوق ز نوع بشرم * پس چرا همچو بهائم به ستم باربرم
آدمم گر به حقيقت ز چه بيچاره شدم * پيش انظار اجانب خجل و بىهنرم
فرق ما بين من و حضرت انسان اين است * اوست بينا و شناوا همه من كور و كرم
وطنم روى زمين است نه در جوف قمر * زير پايم همه زر ، عجز به همسايه برم
در جهان ملت ايران به اصالت مشهور * به همين نقطه بود فكر و اميد و نظرم
عمل
ما كه پروردهء شرقيم و ز سرچشمهء نور * از چه در ظلمت جهل و ز تمدن شده دور
غرب از سعى و عمل مخترع طيّاره * ما ز فقدان عمل گوشهنشين يا محجور
پرتو نور تو اى مهر فروزنده چرا * كرده اينقدر مرا ساكت و محجوب و هيور
بسكه از فيض طبيعت شدهام مستغنى * نيست حاجت به اثاث و نبُوَد گنج ضرور
آسيائى ز قناعت شده گمنام و حقير * غافل از آنكه اروپا ز رقابت مقهور
جهان زنان
در بر اهل يقين و صاحب وجدان * مطلب بُهتآورى است عالم نسوان
دوره آزادى است و روز رهائى * ما زن و مرد از چه روى سربهگريبان
جامه غفلت چه سود چاك نمودن * خود رسد اين وقت هرجومرج به پايان
بهجت نرسىآبادى « 1 »
اردشير فرزند خدابخش زادگاهش نرسىآباد از توابع يزد ملقب و متخلص به بهجت در جوانى به هند رفته ، بعد از چند سال اقامت در بمبئى ، به كيش بهائى
هامش
( 1 ) . ص 441 از تذكرهء سخنوران يزد