عمر ناپايدار
بايد كه دل ز محفل دنيا بريد و رفت * زينجا بهسوى روضهء رضوان پريد و رفت
هرچند هجر و دورى احباب مشكل است * بايد كه دست مهر ز ياران كشيد و رفت
جايت اگر به قصر و به اوج فلك بُوَد * بايد به خاكدان زمين آرميد و رفت
در باغ عمر هركه بيامد بسى نماند * چون شبنمى ز برگ به خاكى چكيد و رفت
هركس قدم نهاد در اين دير پر ز رنج * آخر ز بار محنت دوران خميد و رفت
از هرچه بشنوى ز عزيزان به دل مگير * بايد به عمر خوب و بدى را شنيد و رفت
خوشبخت آن كسى كه به بازار روزگار * اندر قبال عمر متاعى خريد و رفت
هردم كه روزگار برآورد دست خويش * زين گلستان عمر چه گلها كه چيد و رفت
بنگر « شكيب » هركه بيامد در اين جهان * عمرش چه دير و زود به پايان رسيد و رفت
جواب كجاست ؟
ميان مجمع خوبان شراب ناب كجاست * به تار گيسوى شب نغمهء رباب كجاست ؟
به شوق دوست نهادم قدم بوادى عشق * براى ديدن رويش توان و تاب كجاست ؟
از آن زمان كه فشاندم به گونه اشك فراق * در انتظار وصالش به ديده خواب كجاست ؟
نهال تشنهام و ماندهام ميان كوير * مرا به وادى سوزان اميد آب كجاست ؟
ميان ظلمت شب اين منم كه بيدارم * طلوع صبح چه شد شور و اضطراب كجاست ؟
كسى به خاطر حق دست خستهام نگرفت * در اين زمانه كه جويم ره ثواب كجاست ؟
شب فراق و غم روزگار پيرم كرد * نشاط و شادى آن دورهء شباب كجاست ؟
« شكيب » شكوه نمودن ز روزگار چه سود * براى اينهمه پرسش بگو جواب كجاست ؟
خانم كسمائى « 1 »
بانو شمس جهان كسمائى ، فرزند خليل ، به سال 1262 خورشيدى در يزد به دنيا آمده است وى آشنا به زبانهاى تركى و روسى بوده و علاوه بر شهرهاى ايران به بيشتر خاك شوروى و كشور عراق ، مسافرت نموده همسرش در زمان حياتش جهان
هامش
( 1 ) . ص 103 از كتاب اول زنان سخنور تأليف على اكبر مشير سليمى