خورشيد بىزوال
خورشيد بىزوال هميشه زلال من * جز در هواى تو نشود باز بال من
شبهاى من به ياد نگاه تو روشن است * هرگز نمىروى نفسى از خيال من
در سوختن خلاصه شود لحظه لحظهام * از برگبرگ لاله بخوان شرح حال من
تو چشمهاى و من به زلال تو تشنهام * بىتو ، به رنگ شب گذرد ماه و سال من
با عشوهاى خزان مرا نوبهار كن * اى بهترين جواب براى سؤال من
روشن كن آسمان دلم را به پرتوى * خورشيد بىزوال هميشه زلال من
زلال آينه
هزار پنجره بر دل گشادهام امشب * بر آستان سحر ايستادهام امشب
دلم به سينه ز فرط طرب نمىگنجد * درى به باغ بهاران گشادهام امشب
ز كوچههاى شقايق گذر توانم كرد * به دست دوست سپردم ارادهام امشب
ز لحظهلحظه دلم بوى عشق مىآيد * به بزم بىخبرى پا نهادهام امشب
ز جام عاطفه سرمست و سرخوشم اينك * كه اختيار دل از دست دادهام امشب
زلال آينه گوياى لحظههاى من است * توان سرود مرا بسكه سادهام امشب
قداست معلّم
صبح طرحى از تلاوتهاى تو * باغ لبريز از روايتهاى تو
لحظهلحظه مىتراود آفتاب * از سرانگشت هدايتهاى تو
سبز مىگردد هميشه دشت جان * با نسيمى از اشارتهاى تو
سرو از تفسير نامت عاجز است * مىشناسم استقامتهاى تو
آيههاى آب و آئينه مدام * مىدهد شرح كرامتهاى تو
در شكوفائى قرينى با بهار * آشنايم با عنايتهاى تو
لحظهلحظه در دلم گل مىكند * واژهواژه از قداستهاى تو
يغمايى ( شكيب )
مرتضى يغمايى متخلّص به شكيب ، فرزند مرحوم حاج على آقا از نوادگان