تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨
اين‌قدر ، بس مرا ، كه ز كج‌طبعى زمان * پستى گرفت پايهء طبع رساى من طالع نگر كه غول بيابان من شود * گر خضر پى خجسته بُوَد رهنماى من ما را به بزم عشق چه خوانى كه در ازل * گردون به خوان غصّه و غم زد صلاى من مويم سپيد شد ز غم و مىرود چو باد * بخت سياه سايه‌صفت در قفاى من از عقل چاره‌ساز نجويم حمايتى * تا عشق چاره‌سوز بُوَد پيشواى من بس مدح عشق كردم و گفتم سزاى وى * تا دردمند عشق چه گويد سزاى من آتش در آشيانهء مرغ چمن فكند * گلبانگ عاشقانه و شور نواى من كس را مقام ظاهر و باطن نداده‌اند * امروز در قلمرو معنى ، سواى من ساغر بيفكنند حريفان دُردنوش * گر جرعه‌اى خورند ز صاف صفاى من در نُطفه بود شاهد شعرم ، كه قدسيان * دادند نقد مُلك سخن ، رونماى من كو ، سينه‌اى به وُسعت صحرا كه بگذرد * از طاق هفت‌گنبد گردون صداى من گر گوهر مرا نشناسد فلك چه غم * هر طفل مُهره‌باز نداند بهاى من گر قدر اهل ذوق به ميزان فهم بود * « حسرت » فراز چرخ برين بود جاى من
با ما نيست
بخت با هركه هست ، با ما نيست * زندگى هرچه هست ، زيبا نيست گوشهء امن و خاطر مجموع * اين‌قدر هرك راست ، ما را نيست آنچه از ماست ، نيست بر ما ، حيف * و آنچه بر ماست ، حيف كز ما نيست در شگفتم كه گوهر مقصود * هست و پيدا نمىشود ، يا نيست به غنيمت شمارم امشب را * كه چو شمعم ، اميد فردا نيست خصمى دهر با خردمندان * از قديم است ، حرف حالا نيست من و كنج قفس كه سير چمن * حدّ مرغان رشته بر پا نيست مُدّعى دوست نيست ، امّا هست * دوست بيگانه است ، امّا نيست خار ديوار و خار راه يكيست * گر سپهر است ، سفله و الا نيست دل خالى ز كين در اين ايّام * جام گيتى نماست ، زيرا نيست فيض دُرّ سخن كجا يابد * گوش اگر چون صدف ، سراپا نيست راست خواهى ، به مذهب عشّاق * جرم يوسف كم از زليخا نيست