اينقدر ، بس مرا ، كه ز كجطبعى زمان * پستى گرفت پايهء طبع رساى من
طالع نگر كه غول بيابان من شود * گر خضر پى خجسته بُوَد رهنماى من
ما را به بزم عشق چه خوانى كه در ازل * گردون به خوان غصّه و غم زد صلاى من
مويم سپيد شد ز غم و مىرود چو باد * بخت سياه سايهصفت در قفاى من
از عقل چارهساز نجويم حمايتى * تا عشق چارهسوز بُوَد پيشواى من
بس مدح عشق كردم و گفتم سزاى وى * تا دردمند عشق چه گويد سزاى من
آتش در آشيانهء مرغ چمن فكند * گلبانگ عاشقانه و شور نواى من
كس را مقام ظاهر و باطن ندادهاند * امروز در قلمرو معنى ، سواى من
ساغر بيفكنند حريفان دُردنوش * گر جرعهاى خورند ز صاف صفاى من
در نُطفه بود شاهد شعرم ، كه قدسيان * دادند نقد مُلك سخن ، رونماى من
كو ، سينهاى به وُسعت صحرا كه بگذرد * از طاق هفتگنبد گردون صداى من
گر گوهر مرا نشناسد فلك چه غم * هر طفل مُهرهباز نداند بهاى من
گر قدر اهل ذوق به ميزان فهم بود * « حسرت » فراز چرخ برين بود جاى من
با ما نيست
بخت با هركه هست ، با ما نيست * زندگى هرچه هست ، زيبا نيست
گوشهء امن و خاطر مجموع * اينقدر هرك راست ، ما را نيست
آنچه از ماست ، نيست بر ما ، حيف * و آنچه بر ماست ، حيف كز ما نيست
در شگفتم كه گوهر مقصود * هست و پيدا نمىشود ، يا نيست
به غنيمت شمارم امشب را * كه چو شمعم ، اميد فردا نيست
خصمى دهر با خردمندان * از قديم است ، حرف حالا نيست
من و كنج قفس كه سير چمن * حدّ مرغان رشته بر پا نيست
مُدّعى دوست نيست ، امّا هست * دوست بيگانه است ، امّا نيست
خار ديوار و خار راه يكيست * گر سپهر است ، سفله و الا نيست
دل خالى ز كين در اين ايّام * جام گيتى نماست ، زيرا نيست
فيض دُرّ سخن كجا يابد * گوش اگر چون صدف ، سراپا نيست
راست خواهى ، به مذهب عشّاق * جرم يوسف كم از زليخا نيست