تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 467

مساهمون:

ص٤٦٧
او راست :
به يك‌نفس كه غمش طرح عشق با ما ريخت * متاع عقل و دل و دانشم به صحرا ريخت هرآنچه زهر بلا بود در خُم گردون * فغان كه دست طبيعت به ساغر ما ريخت نه دست مىدهدم آرزوى وصل بتان * نه آب توبه توان بر سر تمنّا ريخت خراب گردش چشمى شديم و حيرانيم * كه مى به ساغر ما از كدام مينا ريخت خدا به ديدهء يعقوب روشنى بخشيد * ز بس‌كه اشك به محرومى زليخا ريخت چه عشوه بود كه گردون به كام اسكندر * به خاك آبروى دودمان دارا ريخت به بال عشق به قافى پريده‌ام « حسرت » * كه از صلابت آن پروبال عنقا ريخت
و له ايضا
طاعت بت ز تو و بندگى تاك از من * زاهد اين تير مغاك « 1 » از تو و افلاك از من وعدهء خلد ترا نقد غم دوست مرا * شادى دل ز تو و خاطر غمناك از من شرمسار كرم باده‌فروشم كه هنوز * مىستاند به گرو جامهء صد چاك از من پاك شد روى زمين جمله ز آلايش ليك * شكر للّهِ كه دل شيخ نشد پاك از من گنه از جانب مى نيست ز عريانى ماست * گر به مستى نشود پيرهنى چاك از من حلقهء دار فنا يك مژه آسوده بخواب * نرود ، تا نستاند سر بىباك از من اى دل از پيچ‌وخم راه طلب بيم مدار * همرهى با تو در اين راه خطرناك از من به سبك سيرىام اين بس به ره عشق گواه * كه فلك وام كند همت چالاك از من به صفابخشى اين بزم ، رفيقان مددى * پايكوبى ز شما شعر طربناك از من چه تفاوت كندم صحبت « حسرت » يا غير * كه گرفته است فلك قوهء ادراك از من
از اوست :
از ديده‌ها چو گنج نهان است جاى من * آن گوهرم كه كس نشناسد بهاى من دولت نهفت چهره ز من چون پرى ز ديو * تا شد هم‌آشيانهء زاغان هماى من شد مار آستين من اين طبع نرم‌خوى * افسون نگر كه گشت عصا ، اژدهاى من
هامش
( 1 ) . گودى ، عمق
تذكره شعراى يزد — صفحة 467 | عباس فتوحى يزدى