*
بداديم از دست و طى شد به غفلت * گرانمايه اوقات و نقد جوانى
به راه جنون رفتهايم و نباشد * كنون عقل را مأمن و سايبانى
كجايند اجداد نامى كه ما را * نمايند رسم و ره زندگانى
دريغا كه رفتند پاكان بخرد * نمانده است ديگر از آنها نشانى
رفيقان كه بستند پيمان الفت * از آنان نديديم ما مهربانى
نباشد از آنها يكى يار صادق * كنند عرض اخلاص اما زبانى
اگرچه نكردند نيكى رفيقان * تو نيكى كن اى « كامران » تا توانى
بگذشت
بگذشت زندگانى * با رنج و ناتوانى
دردا كه جاودانى * باشد نگار دردم
*
يكدم نشد كه با يار * آن دلبر جفاكار
گويم سخن ز اسرار * از قلب دردمندم
*
اى خوبتر ز خوبان * اى بهتر از سر و جان
رويت چو ماه تابان * بنگر به روى زردم
*
ما را مبر تو از ياد * با ياد خود نما شاد
زان پيشتر كه با ياد * خيزد ز جاى گردم
خاكسار يزدى
جلال فرزند استاد غلامعلى به سال 1315 در يزد متولد شد . تحصيلات خود را تا اخذ ديپلم در يزد به اتمام رسانيده شغل آموزگارى را برگزيد ، ولى ديرى نپائيد كه براى ادامهء تحصيل راهى تهران شد و ليسانس خود را در رشتهء اقتصاد گرفت . وى در زمينه فعاليتهاى فرهنگى به تأليف كتابهاى هوش و استعداد تحصيلى پرداخته و