تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 448

مساهمون:

ص٤٤٨
حسن بسيار خداوند جهان داد تو را * داد از داد و دهش گلشنى آباد تو را آنكه بخشيده چنين حسن خداداد تو را * غم مرا داد و عطا كرد دل شاد تو را مپسند اينكه چنين بىتو توانم برود * غم تو چيره شود بر تن و جانم برود
ستارهء دنباله‌دار
در آسمان ستارهء دنباله‌دار بود * در باغ و راغ ، رشك هِزاران هَزار بود عطر شكوفه بود و صفاى بنفشه‌زار * خوشبوتر از بنفشه و مشك تتار بود دلكش‌تر از هواى لطيف سحرگهان * زيباترين ترانهء فصل بهار بود قدّى بسان سرو ، رُخى مثل ماه داشت * گيسوى او تبلورى از آبشار بود چشمان او ستارهء اميد و آرزو * بر سيم عارضش اثر از گل انار بود لعل لبش خزانهء شهد و دهان او * تُنگ شراب ناب و مى خوشگوار بود در وصف او سخن به درازا نمىكشم * يارم گزيده گوهر پروردگار بود من بىقرار بودم و دلبر قرار داشت * هرگه قرار بود مرا بىقرار بود گه در فضاى خاطر من اوج مىگرفت * گاهى چو كبك مست ز من در فرار بود من در كنار چشمهء آب حيات و يار * بر رخشِ تيزپاى توانا سوار بود از ديگران گر آن بت عيار مىرميد * بارى گران به دوش منِ « خاكسار » بود ايام تخت بخت مرا واژگون نكرد * فرياد و آه و ناله‌ام از بختيار بود
آفاق دل‌انگيز
ما خويش شكستيم كه دلشاد بمانيم * افسار گسستيم كه آزاد بمانيم از خلق بريديم و به كنجى بخزيديم * تا در حرم حور پريزاد بمانيم با كوه گران‌سنگ نداريم سر جنگ * حيف است كه در سنگر فرهاد بمانيم از بار گران مىشكند شاخهء پربار * بىبار از آنيم كه شمشاد بمانيم صاحب‌نظران از غم ايام خرابند * زان بىخبرانيم كه آباد بمانيم بر باد رود تخت سليمان به خود آئيد * تا چرخ‌زنان در گذر باد بمانيم فريادكنان عارف و عامى همه رفتند * ما سوختگان در دل فرياد بمانيم