فرزانه ندارد خبر از عالم اسرار * ديوانه شو اى دل ز چه فرجاد بمانيم
استاد ازل جز هنر عشق نفرمود * دلشاد بر اين شيوهء استاد بمانيم
بىدوست ندانيم كجا سر بسپاريم * محراب بيابيد كه سجّاد بمانيم
عرفان نگرانست بر آفاق دلانگيز * ما خيره در آن لطف خداداد بمانيم
*
مرا جام شرابى ده ز چشمان فروزانت * كه مستم تا ابد دارد نگاه گرم سوزانت
اگر مهمان كنى يارا ، ببوس از جام خود ما را * دگر من مى نمىنوشم مگر از لعل خندانت
نگارا تشنه جان من ، ز تن برده توان من * مرا سيراب كن يكدم ، به لطف از آب حيوانت
گر از كوثر رسد جامم ، نمىنوشم كه آرامم * رسد زان مى كه مىريزد ز روى چون گلستانت
ترا گل ، گر فرستادم ، به گل عزّ و شرف دادم * كه گل بالد اگر گردد در آن درگاه دربانت
تو گل را قدر خس دادى كه بوئيدى و پس دادى * منش چون جان نگه دارم ، چو برگشته ز ايوانت
گل برگشته مىرويد ولى از خود نمىبويد * فضا پر گشته از عطر وجود عنبرافشانت
از اوست :
بيگانه مىنمايد چشم ستارهسانت * اى لعبت زمينى بينم در آسمانت
گر عزم كوچ دارى از مهد مهر و يارى * لختى تأملى كن در امن آشيانت
از كوى نيكبختى ، هجرت مكن بهسختى * هيهات اگر فريبد هيهاى كاروانت
در گيرودار هستى رنج است و عيش و مستى * خواهم من از خداوند همواره كامرانت
تغيير مىكند دل از منزلى به منزل * اينك فرارسيده دوران امتحانت
چون بلبل بهارى دارى شكايت آرى * برگو ، چگونه باشم تا ننگرم چنانت
روزى كه مىستيزى در پرده هست چيزى * غمّاز راز پنهان چشمان مهربانت
با شكوهات حبيبا من سخت مىشكيبم * تا شهد بر لب آرم از شكّرين لبانت
آفاق گنج معنى عرفان كليد يعنى * كس نيست مثل عرفان روشنگر روانت
در بيت نغز بعدى عرفان ز قول سعدى * فرياد جان و دل را شيوا دهد نشانت
« من فتنهء زمانم وان دوستان كه دارى * بىشك نگاه دارند از فتنهء زمانت »