تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 449

مساهمون:

ص٤٤٩
فرزانه ندارد خبر از عالم اسرار * ديوانه شو اى دل ز چه فرجاد بمانيم استاد ازل جز هنر عشق نفرمود * دلشاد بر اين شيوهء استاد بمانيم بىدوست ندانيم كجا سر بسپاريم * محراب بيابيد كه سجّاد بمانيم عرفان نگرانست بر آفاق دل‌انگيز * ما خيره در آن لطف خداداد بمانيم
*
مرا جام شرابى ده ز چشمان فروزانت * كه مستم تا ابد دارد نگاه گرم سوزانت اگر مهمان كنى يارا ، ببوس از جام خود ما را * دگر من مى نمىنوشم مگر از لعل خندانت نگارا تشنه جان من ، ز تن برده توان من * مرا سيراب كن يكدم ، به لطف از آب حيوانت گر از كوثر رسد جامم ، نمىنوشم كه آرامم * رسد زان مى كه مىريزد ز روى چون گلستانت ترا گل ، گر فرستادم ، به گل عزّ و شرف دادم * كه گل بالد اگر گردد در آن درگاه دربانت تو گل را قدر خس دادى كه بوئيدى و پس دادى * منش چون جان نگه دارم ، چو برگشته ز ايوانت گل برگشته مىرويد ولى از خود نمىبويد * فضا پر گشته از عطر وجود عنبرافشانت
از اوست :
بيگانه مىنمايد چشم ستاره‌سانت * اى لعبت زمينى بينم در آسمانت گر عزم كوچ دارى از مهد مهر و يارى * لختى تأملى كن در امن آشيانت از كوى نيكبختى ، هجرت مكن به‌سختى * هيهات اگر فريبد هيهاى كاروانت در گيرودار هستى رنج است و عيش و مستى * خواهم من از خداوند همواره كامرانت تغيير مىكند دل از منزلى به منزل * اينك فرارسيده دوران امتحانت چون بلبل بهارى دارى شكايت آرى * برگو ، چگونه باشم تا ننگرم چنانت روزى كه مىستيزى در پرده هست چيزى * غمّاز راز پنهان چشمان مهربانت با شكوه‌ات حبيبا من سخت مىشكيبم * تا شهد بر لب آرم از شكّرين لبانت آفاق گنج معنى عرفان كليد يعنى * كس نيست مثل عرفان روشنگر روانت در بيت نغز بعدى عرفان ز قول سعدى * فرياد جان و دل را شيوا دهد نشانت « من فتنهء زمانم وان دوستان كه دارى * بىشك نگاه دارند از فتنهء زمانت »