تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣
معمور و مخلد شده يكباره به كونين * آن دل كه ورا جاى به ويرانهء عشق است گر نيست كنون در برم آن يار دلارام * يادش سبب گرمى كاشانهء عشق است « محمود » مجو از دل خود رسم و ره عقل * چون ديرزمانى است كه ديوانهء عشق است
و له ايضا
ما چشم طمع هيچ به اغيار نداريم * جز خالق خود با دگرى كار نداريم داريم سر مهر و وفا با همه عالم * هرچند كه يك يار وفادار نداريم با ياد رخ دوست بود خاطر ما شاد * زين رو نظرى بر گل و گلزار نداريم با نرگس بيمار تو اى سرو خرامان * در دارِ جهان جز دل بيمار نداريم از هجر رخت اى گل گلزار محبت * در سينه به‌جز آه شرربار نداريم جز عشق و وفا در نظر ما همه هيچ است * ما را بُوَد اين مكتب و انكار نداريم آسوده خياليم و سبكبار به عالم * چون سيم و زر و مكنت بسيار نداريم باشيم تهىدست و در اين دهر متاعى * جز قول و غزل بر سر بازار نداريم چون عزت ما در گرو كار و تلاش است * در كار و تلاشيم و از آن عار نداريم هستيم گنهكار و اميدى به صف حشر * جز بر كرم حضرت دادار نداريم يا رب نظرى بر دل غم‌ديدهء ما كن * كاندر دوجهان غير تو غم‌خوار نداريم مىدرّد از اين گله همى گرگ اجل ليك * افسوس دمى ديدهء بيدار نداريم « محمود » نگوئيم به كس راز دل خويش * زيراكه يكى محرم اسرار نداريم
از اوست :
رسد به گوش دلم هر زمان ز مرغ سحر * كه سر ز خواب برآر و ببند بار سفر ز رفتگان اثرى نيست بر صحيفهء دهر * تو سعى كن كه چو رفتى بماند از تو اثر در اين سرا بُوَدت بس تلاش و بىخبرى * كه عاقبت بُوَدت جاى در سراى دگر دو روز عمر به منظور كسب معرفت است * مباد عمر گرانمايه را دهى به هدر ز جاه و رتبه و مال‌ومنال غرّه مباش * برو بسوى قبور و مكان خود بنگر چه دانى آنكه چو دوران عمر طى گردد * ز بازتاب عملها چه آيدت بر سر چه خسروان كه به گيتى بُدند غره و ليك * علاج مرگ ميسّر نشد به زور و به زر