تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
غزل
دوش سرمست ، آن بت طناز * آمد از در ، به صد كرشمه و ناز نرگس جادويش ز بيمارى * نيم برهم ز غمزه ، نيمى باز كرده پنهان به زير طرّهء خويش * قرص خورشيد را بر اهل نياز به خراباتيان نظر بنمود * از سر مهر دلبر طناز من به محراب ابرويش از دور * سجده كردم ز شكر بعد نماز درج دندان ز هم گشود ز لطف * بركشيد از درون دل آواز گفت ز اسرار عشق رمزى چند * كه به افشاى آن نداد جواز سر تسليم را نهادم پيش * عهد كردم به پرده‌پوشى راز بعد از آن ساغرى بدستم داد * كه شدم مست و با طرب دمساز هر زمان حسن او به منظر دل * مىكند جلوه‌اى ز نو آغاز مطربى با نواى بربط ونى * مىسرود اين سخن به صوت حجاز گر نباشد به دهر اهل دلى * « طى » حقيقت بپوش ز اهل مجاز
نصيحت
چسان به بالش عزت كنى تو تكيه به ناز * كه از ستم‌زدگان درت نپرسى باز طريق خواجگى و بنده‌پرورى اين نيست * كه خود به نعمت و پروردگان به سوز و گداز ز حُسن خويش زكاتى به مستحقان بخش * كه اين طريقه بُوَد پيروى ز شاه حجاز ز پيشواى طريق آمده است اين اندرز * به گوش عالميان پر شده است اين آواز كه روزگار دو در دارد ار نكو نگرى * يكى مخالف طبع و يكى بُوَد دمساز چو رو نمود به بذل و كرم نگردد كم * چه پشت كرد به امساك و حيله نايد ساز
از اوست :
من كه از دولت عشق تو ز غم آزادم * فارغ از سرزنش مردم بىبنيادم خون دل مىخورم از هجر تو و دم نزنم * چونكه دانم ندهد ، هيچ اثر فريادم صيد دام تو شدم خوش‌دل از آنم كه دگر * در كمند تو من آسوده ز هر صيّادم ناصحا پند من بيدل حيران چه دهى * همه پند تو ، چو افسانه رود از يادم
تذكره شعراى يزد — صفحة 438 | عباس فتوحى يزدى