غزل
دوش سرمست ، آن بت طناز * آمد از در ، به صد كرشمه و ناز
نرگس جادويش ز بيمارى * نيم برهم ز غمزه ، نيمى باز
كرده پنهان به زير طرّهء خويش * قرص خورشيد را بر اهل نياز
به خراباتيان نظر بنمود * از سر مهر دلبر طناز
من به محراب ابرويش از دور * سجده كردم ز شكر بعد نماز
درج دندان ز هم گشود ز لطف * بركشيد از درون دل آواز
گفت ز اسرار عشق رمزى چند * كه به افشاى آن نداد جواز
سر تسليم را نهادم پيش * عهد كردم به پردهپوشى راز
بعد از آن ساغرى بدستم داد * كه شدم مست و با طرب دمساز
هر زمان حسن او به منظر دل * مىكند جلوهاى ز نو آغاز
مطربى با نواى بربط ونى * مىسرود اين سخن به صوت حجاز
گر نباشد به دهر اهل دلى * « طى » حقيقت بپوش ز اهل مجاز
نصيحت
چسان به بالش عزت كنى تو تكيه به ناز * كه از ستمزدگان درت نپرسى باز
طريق خواجگى و بندهپرورى اين نيست * كه خود به نعمت و پروردگان به سوز و گداز
ز حُسن خويش زكاتى به مستحقان بخش * كه اين طريقه بُوَد پيروى ز شاه حجاز
ز پيشواى طريق آمده است اين اندرز * به گوش عالميان پر شده است اين آواز
كه روزگار دو در دارد ار نكو نگرى * يكى مخالف طبع و يكى بُوَد دمساز
چو رو نمود به بذل و كرم نگردد كم * چه پشت كرد به امساك و حيله نايد ساز
از اوست :
من كه از دولت عشق تو ز غم آزادم * فارغ از سرزنش مردم بىبنيادم
خون دل مىخورم از هجر تو و دم نزنم * چونكه دانم ندهد ، هيچ اثر فريادم
صيد دام تو شدم خوشدل از آنم كه دگر * در كمند تو من آسوده ز هر صيّادم
ناصحا پند من بيدل حيران چه دهى * همه پند تو ، چو افسانه رود از يادم