تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
كجا اين‌گونه زيبائى توان يافت * گل و آئينه و خورشيد باهم هواى پر كشيدن دارم امشب * هواى سير اين فيروزه طارم ببال جذبه تا پر گيرم از خاك * مزن پيش نگاهم ديده برهم خوشا با طلعت چشم تو خواندن * حديث و الضّحى با دل دمادم بهار سبز چشمانى كه دارى * مبادش فتنهء پائيز يكدم براى اشكهايم يك غزل بيش * براى چشمهايت صد غزل كم تو و خورشيد و شور و شوق و دريا * « كوير » تشنه و باران نم‌نم

ميرحسينى ( مير )

بمانعلى ميرحسينى فرزند اكبر به سال 1319 شمسى در محمودآباد يزد چشم به دنيا گشود . تحصيلات خود را تا ششم ابتدايى ادامه داده در سال 1342 با سرودن يك نوحه ، پاى بدين وادى نهاده و اينك عضو انجمن شعراى كتابخانه وزيرى يزد است . شعر نيكو مىسرايد و « مير » تخلص مىنمايد غزل
اى با نگاه ملتمسم آشنا بيا * وى بر جراحت دل خونين دوا بيا صد چشمهء اميد و گل باغ آرزو * اى شب‌چراغ كلبهء تاريك ما بيا مهرت به صفحه صفحهء جانم نگاشتم * باغ وجود ، بىتو ندارد صفا بيا خونين دلند از غم هجر تو لاله‌ها * اى سرو ناز گلشن اهل و لا بيا شستم به اشك تا كه بيائى سراى چشم * روشن نماى با قدمى اين سرا ، بيا لب‌تشنگان به وادى عشق تو سوختند * اى چشمه‌سار رحمت و لطف خدا بيا سوز غمت بس است به دلهاى بىقرار * پيراهن صبورى ما شد قبا بيا در بحر جهل خلق خدايند غوطه‌ور * اى معدن فضيلت و شمس هُدا « 1 » بيا تا چشم « مير » باز شود بر جمال تو * بگشا ز رُخ نقاب و چو بدر دُجا « 2 » بيا
هامش
( 1 ) . راهنمائى ، راه راست نمودن كسى را ( 2 ) . تاريكى