كجا اينگونه زيبائى توان يافت * گل و آئينه و خورشيد باهم
هواى پر كشيدن دارم امشب * هواى سير اين فيروزه طارم
ببال جذبه تا پر گيرم از خاك * مزن پيش نگاهم ديده برهم
خوشا با طلعت چشم تو خواندن * حديث و الضّحى با دل دمادم
بهار سبز چشمانى كه دارى * مبادش فتنهء پائيز يكدم
براى اشكهايم يك غزل بيش * براى چشمهايت صد غزل كم
تو و خورشيد و شور و شوق و دريا * « كوير » تشنه و باران نمنم
ميرحسينى ( مير )
بمانعلى ميرحسينى فرزند اكبر به سال 1319 شمسى در محمودآباد يزد چشم به دنيا گشود . تحصيلات خود را تا ششم ابتدايى ادامه داده در سال 1342 با سرودن يك نوحه ، پاى بدين وادى نهاده و اينك عضو انجمن شعراى كتابخانه وزيرى يزد است .
شعر نيكو مىسرايد و « مير » تخلص مىنمايد
غزل
اى با نگاه ملتمسم آشنا بيا * وى بر جراحت دل خونين دوا بيا
صد چشمهء اميد و گل باغ آرزو * اى شبچراغ كلبهء تاريك ما بيا
مهرت به صفحه صفحهء جانم نگاشتم * باغ وجود ، بىتو ندارد صفا بيا
خونين دلند از غم هجر تو لالهها * اى سرو ناز گلشن اهل و لا بيا
شستم به اشك تا كه بيائى سراى چشم * روشن نماى با قدمى اين سرا ، بيا
لبتشنگان به وادى عشق تو سوختند * اى چشمهسار رحمت و لطف خدا بيا
سوز غمت بس است به دلهاى بىقرار * پيراهن صبورى ما شد قبا بيا
در بحر جهل خلق خدايند غوطهور * اى معدن فضيلت و شمس هُدا « 1 » بيا
تا چشم « مير » باز شود بر جمال تو * بگشا ز رُخ نقاب و چو بدر دُجا « 2 » بيا
هامش
( 1 ) . راهنمائى ، راه راست نمودن كسى را
( 2 ) . تاريكى