تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
از بهر معرفت نشدم سيراب * جان از پى سراب فدا كردم بيهوده روزگار جوانى را * كردم تبه به خويش جفا كردم خواب گران ربوده پس از هفتاد * بيدار گشته آه و نوا كردم بانگ رحيل داد مرا هشدار * فرصت نبود چشم چو واكردم وامانده‌ام ز قافله سرگردان * هرجا سراغ راهنما كردم نايافته كسى به بيابانها * شيون‌كنان خداى خدا كردم جانان جدا نبوده ز من هرگز * او را عيان نديده صدا كردم هر لحظه داد پاسخ و نشنيدم * هر سو دويده باز خدا كردم اكنون كه از گذشته پشيمانم * رو سوى حق به خوف و رجا كردم ادعونى استجِب كه تو فرمودى * با گوش جان شنيده دعا كردم يا رب ببخش بندهء عاصى را * شرمنده‌ام كه جُرم و خطا كردم دارم اميد عفو ز درگاهت * رو سوى تو ، به صدق و صفا كردم عفوت فزون بُوَد ز گناه ما * « حُسنى » خجل كه عمر فنا كردم
غزل
بر در دوست مرا روى نياز است امشب * گرچه با عاشق خود بر سر ناز است امشب گر ببندند در كعبه و بتخانه چه غم * چونكه تا صبح درِ ميكده باز است امشب چنگ بر چنگ بزن نغمهء نوساز نماى * مرهم زخم دلم زخمهء ساز است امشب گرد شمع رُخ زيباى جهان‌افروزت * همچو پروانه مرا سوز و گدازست امشب با نسيمى كه صبا از سر كويت آرد * تا دم صبح مرا راز و نيازست امشب شرح سوز غم هجران تو را خامه نوشت * اندرين صفحه كه او محرم راز است امشب برسد از پس اين شام سيه صبح اميد * گرچه چون زلف سياه تو دراز است امشب « حُسنى » امشب نرود جز به درِ پير مغان * چونكه از لطف و كرم بنده‌نواز است امشب
رباعى
پيوسته دلم هواى جانان دارد * از فرقت او حال پريشان دارد با ما همه جا هست ولى نيست عيان * بر اهل نظر چهره نمايان دارد