تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
بسا كسا كه تواش نيك‌روز مىدانى * بخانهء دلش آتش‌فشان رنج و بلاست بديده نيز مكن داورى كه ظاهر خلق * نه رهنماى حقيقت نه رهنمون خطاست نه هركه آيه ايمان ز بر كند مؤمن * نه هركه جامهء دانش به تن كند داناست نه هركه خلعت نو پوشد آدمى خوشبخت * نه هرچه كاخ بلند است آشيان وفاست تو رازدان ضماير نه‌اى چه مىدانى * كه مغز تيره كجا قلب آفتاب كجاست ز گنج و خواسته بس روشنى پديد آيد * ولى چه سود يكى را كه جان و دل عمياست ز نيك خوردن و پوشيدن آفتى نرسد * براى آنكه بر آئين مردمى پوياست ولى ز جور و جفا كس خط امان نگرفت * فسرده گردد آن گل كه ريشه‌اش بىپاست نه تيزهوشى چشم خرد توان دانست * كه از كجى نتوان هيچ رستگارى خواست دروغ را به دروغى كسى قبول نكرد * مگر دو روزى كز مكر و حيله راست نماست بنادرستى هيچ آدمى جمال نيافت * مگر بنام درستى دمى خودى آراست به سرفرازى و آزادگى كسى نرسيد * كه پيش خلق ز نامردمى همى رسواست درون خانه ناپاكى آرميدن نيست * كه در جماعت ناپاك هر تنى تنهاست دو راهزن را بر خويش اعتمادى نيست * ور اين نباشد گيتى پر از فريب و رياست به پايه‌اى چو يكى خشت كج نهد عيب است * و گر سراسر كج بود پايه ناپاياست تو بد توانى كردن كه ديگران نكنند * و گر تمامى بد كرد روزگار سياست تو مفت دانى خوردن كه خلق كار كند * چو خلق جمله شود مفت‌خوار جمله گداست گرفتم آنكه ندانند قدر نيكى را * نياز نيست در آنجا كه عقل راهنماست كس ار درستى و پاكى نخواست گو نخرد * طلا به خاك توان ريخت ليك باز طلاست يكى نيافته مقدار آدميت را * چه جاى جستن ازو كيمياى قدر و بهاست مثل زنيم بدين‌سان و گرنه در همه حال * همان‌كه بد كند او نيز نيك را جوياست شرابخواره بترسد ز هم‌پيالهء خويش * همان دروغزن از هم‌زبان خود به جفاست فراغ خاطر از آن خانه رخت بربندد * كه مكر و خدعه و نيرنگ و غدر را مأواست دوروزه جلوهء بدكار را قياس مگير * كه پول قلب اگر هست عاقبت رسواست اگر كسى شترى مرده يافت مردارى است * نه گوشت يافت كه مر گوشت را بها پيداست و گر ز باغ كسى ميوه خورد طرارى * جزاى اوست كز اقرار آن به شرم و حياست حساب نيك و بد اين است ور كسى نشنيد * همان بس است كه قسام عافيت بيناست
تذكره شعراى يزد — صفحة 421 | عباس فتوحى يزدى