همه شادند به دل دادن دلدارى و من * شعف و شادى از دل به تو بستن دارم
ولى امر به تو تا متوسل شدهام * كى شفيع دگرى حاجت جستن دارم
پرده برگير ز رخساره كه صبر از كف رفت * مژدهء وصل تو را شوق شنفتن دارم
تا نثار قدم روحفزايت سازم * جان ناقابلى اندوخته در تن دارم
گنه آزار دهد قلب « ضياء » را دانى * بس عظيم است گنه قصد نهفتن دارم
نابينائى
ديد من رفت از كفم چون روى زيبايت ببينم ؟ * كو دگر چشمى كه من روى دلارايت ببينم ؟
شاد مىگشتم چو مىديدم دمى آن قد رعنا * شكوهها دارم چگونه قد رعنايت ببينم ؟
ديده روشن مىشد از چشمان شهلاى تو ديدن * اشك مىريزم كه خواهم چشم شهلايت ببينم
مست مىگشتم چو دستم مىفشرد آن موى زيبا * مويهها دارم كه باز آن موى زيبايت ببينم
غم ز دل مىرفت چون مىآمدى اى سرو و الا * نالهها دارم دگر چون سرو والايت ببينم
شادىافزا بود چون بهر سخن لب مىگشودى * آرزو دارم لب لعل شكرخايت ببينم
شيونت كم كن « ضياء » بايد كه دست از جان بشويى * ور نه در كنجى ز كورى كرده مأوايت ببينم
طلوع خورشيد
دلبرم بسكه لطيف است تنش * برگ گل هم بخراشد بدنش
پاى دل گشته اسير و زنجير * بسر زلف شكن در شكنش
آفت جان من است آن مهرو * كنده چاهى سر را هم ذقنش
مه زيباى وفادار مليح * ديده روشن شود از آمدنش
قرص خورشيد مگر كرده طلوع * يا برون كرده ز تن پيرهنش
گاه بوسيدن او مىچسبد * از حلاوت لب من بر دهنش
دارم اميد كه تا آخر عمر * نرود از دل او مهر منش
عابرى چشم بر او دوخت چرا ؟ * هان « ضياء » كس نشود راهزنش