تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره شعراى يزد — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦
همه شادند به دل دادن دلدارى و من * شعف و شادى از دل به تو بستن دارم ولى امر به تو تا متوسل شده‌ام * كى شفيع دگرى حاجت جستن دارم پرده برگير ز رخساره كه صبر از كف رفت * مژدهء وصل تو را شوق شنفتن دارم تا نثار قدم روح‌فزايت سازم * جان ناقابلى اندوخته در تن دارم گنه آزار دهد قلب « ضياء » را دانى * بس عظيم است گنه قصد نهفتن دارم
نابينائى
ديد من رفت از كفم چون روى زيبايت ببينم ؟ * كو دگر چشمى كه من روى دلارايت ببينم ؟ شاد مىگشتم چو مىديدم دمى آن قد رعنا * شكوه‌ها دارم چگونه قد رعنايت ببينم ؟ ديده روشن مىشد از چشمان شهلاى تو ديدن * اشك مىريزم كه خواهم چشم شهلايت ببينم مست مىگشتم چو دستم مىفشرد آن موى زيبا * مويه‌ها دارم كه باز آن موى زيبايت ببينم غم ز دل مىرفت چون مىآمدى اى سرو و الا * ناله‌ها دارم دگر چون سرو والايت ببينم شادىافزا بود چون بهر سخن لب مىگشودى * آرزو دارم لب لعل شكرخايت ببينم شيونت كم كن « ضياء » بايد كه دست از جان بشويى * ور نه در كنجى ز كورى كرده مأوايت ببينم
طلوع خورشيد
دلبرم بس‌كه لطيف است تنش * برگ گل هم بخراشد بدنش پاى دل گشته اسير و زنجير * بسر زلف شكن در شكنش آفت جان من است آن مه‌رو * كنده چاهى سر را هم ذقنش مه زيباى وفادار مليح * ديده روشن شود از آمدنش قرص خورشيد مگر كرده طلوع * يا برون كرده ز تن پيرهنش گاه بوسيدن او مىچسبد * از حلاوت لب من بر دهنش دارم اميد كه تا آخر عمر * نرود از دل او مهر منش عابرى چشم بر او دوخت چرا ؟ * هان « ضياء » كس نشود راهزنش