چو ناخدا به اميد خدا كنون دل خويش * زدم به پهنهء درياى بىكرانهء عشق
اميد آنكه بيابم ز فيض رحمت او * غناى معرفت خويش از خزانهء عشق
خوشم كه يافتم اين راز و فاش مىگويم * كليد رمز حقيقت بُود فسانهء عشق
برهگذار غزل در بيان مقصد خويش * بهانهاى نتوان يافت جز بهانهء عشق
هزار شكر كه « نجوا » ى من به عالم يافت * طنين نغمهء جانبخشِ جاودانهء عشق
غزل
وجود من در اين دنياى پهناور نمىگنجد * اگر گنجيده در عالم دمى ديگر نمىگنجد
دلم خون گشت و مىدانم ز فرط نامراديها * در اين پيمانه غير از بادهء احمر نمىگنجد
گمان كردم شود ايام بر وفق مراد ما * چنين انديشه در محدودهء باور نمىگنجد
دلم ديباچهء مهر است و كانون محبتها * درون سينهء بىكينه ز اين خوشتر نمىگنجد
ز اشك ديده شد مانند دريا دامنم آخر * در اين گنجينه غير از لؤلؤ و گوهر نمىگنجد
دلى بايد پر از جوش و خروشى همچو خُم جانا * صفاى نشئه در پيمانه و ساغر نمىگنجد
كشد سر آتش شوق از وجودم روز و شب زيرا * شرار شعله در انبوه خاكستر نمىگنجد
به ديوان غزل « نجوا » مگو افسانهء هجران * حديث نامراديها در اين دفتر نمىگنجد
حسنى
بمانعلى فرزند مرحوم محمد حسن ملقب و متخلص به حسنى در فروردينماه 1296 شمسى چشم به دنيا گشود . شغلش وكالت دادگسترى و داراى قريحه شاعرى است . بيلان عمر عنوان غزلى است كه از وى نقل مىشود :
از اوست :
افسوس عمر خويش فنا كردم * بيهوده صرف كار خطا كردم
دادم ز كف سلامت جسم و جان * خود را دچار درد و بلا كردم
عمر عزيز گشته به غفلت طى * زيرا عنان عقل رها كردم
گشتم اسير وسوسهء شيطان * طاعات حق ز روى ريا كردم
از نور علم ديده نشد روشن * هرچند كسب نور و ضيا كردم