از اوست :
به مجلسى كه در او وصف راستان مىرفت * معاندى ز شنيدن به گفتگو برخاست
كه روزگار سياه است و كار دهر سياه * طريق راستى از خلق خواستن بيجاست
در اين زمانه هرآنكس كه راست بود و درست * درست ملعبهء كجروان بىپرواست
متاع راستى از كس به نيمجو نخرند * كه رايج همه آفاق نقد كذب و رياست
حديث نيكى و پاكى و مردمى چه كنيم * كنون كه قامت پاكان ز بار رنج دوتاست
ز راه راست درين روزگار كجرفتار * كسى كه بهره ز آسايشى گرفت كجاست ؟
به حال خلق اگر بنگرى توانى ديد * كه هركه پاكتر او پاكتر ز برگ و نواست
مرا پدر همه آئين راستى ورزيد * ولى به خانهاش امروز فقر خانه خداست
رفيق من همه بد كرد و جامه دارد نو * رفيق ديگرم آن نيكمرد كهنهقباست
فلان كه مرد خدا بود گشت خانهنشين * فلان كه اهل دغا بود شهر را مولاست
اگر حسابى در كار راستى و كجى است * چگونه است كه بد را هميشه كامرواست
از آن طريق كه خوش مىرود چرا نرويم * كه مىروند دگرها و غبن ما پيداست
و گر رهى ز حقيقت به عافيت گذرد * نصيب نيك و بد اينگونه بىحساب چراست ؟
هميشه وعظ و نصيحت شنيدهايم و ليك * كجاست پاسخ سنجيده گوش من به شماست
*
جواب گفت به دو پير مجلس از سر مهر * كه گفتگوى تو زيباست ليك جمله خطاست
تو را خطا نشمردم كه لب فروبندم * مجال بحث فراخ است اگر كسى شنواست
به روزگار نشايد نهاد بار گناه * كه روزگار نه تنها به عهد ما و شماست
هميشه تا كه جهان بود روزگارى بود * من و توايم كه از روزگارمان غوغاست
بجاى آنكه سپاريم راه خير و صلاح * زمانه از پى خودكامگى بهانهء ماست
اگر هرآنچه صلاح هست پند باشد و خشك * همانكه پند دهى طفل خويش را بيجاست
چگونه گويى فرزند را كه درس بخوان * مگر نه بازى و بيگارگيش ذوقنماست
نه هرچه وعظ و نصيحت كنند بىسببى است * كه پندها همه حاصل ز كار تجربههاست
بسا ملالت كان پايهء جلالت تست * بسا جلالت چون بنگرى ملالتزاست
هنوز تا همگان راز حكمت آموزند * بسى مضايقه در كار و مشكلات بپاست
بود كه پردهء غفلت ز پيش برخيزد * جهان بداند كز راستى قرين صفاست